welcome

پنجشنبه 29 دی 1390 09:23 ب.ظ

نویسنده : shima
 

 

سلام من بشنو بیا

دوستان عزیز به وبلاگ خودتون خوش آمدید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 فروردین 1391 02:12 ب.ظ

من خدایی دارم

جمعه 29 اردیبهشت 1391 04:56 ب.ظ

نویسنده : shima

من خدایی دارم که در این نزدیکیست
نه در آن بالاها
مهربان خوب قشنگ
چهره اش نورانیست
گاه گاهی سخنی می گوید
با دل کوچک من
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
اومرا میخواند
نام او ذکر من است در غم ودر شادی
چون به غم مینگرم
آن زمان رقص کنان می خندم
که خدا یار من است
که خدا در همه جا یاد من است
او خداییست که مرا می خواهد .............

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دیگران هر که باشند به من نیاز دارند.

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 10:45 ق.ظ

نویسنده : shima


 

روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم می­زد و پروانه­ای را  لابه­لای بوته خاری گرفتار دید.

 او با دقت زیاد پروانه را رها کرد و پروانه پرواز کرد و سپس بازگشت و تبدیل به یک

 پری زیبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی که داشته باشی برآورده

 خواهد کرد. .دخترک لحظاتی فکر کرد و گفت: من می­خواهم شاد باشم. پری سرش

 را جلو­آورد و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.

موقعی که دختر بزرگ شد، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود نداشت.

 هرگاه کسی از او درباره راز شادی­اش سؤال می­پرسید لبخند می­زد و می­گفت:

 من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش کردم.

موقعی که پیر شد، همسایه­ها می­ترسیدند او بمیرد و با مرگش رازشگفت انگیز

 شادی نیز با او دفن شود. آنها به او التماس می­کردند : تو را به خدا به ما بگو

پری به تو چه گفت؟به نظر شما پری به دختر چی چیز گفته بود؟

پیرزن دوست داشتنی، فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت اصلاً مهم نیست

 آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آنها هر که باشند به من نیاز دارند!


واقعیت وجود انسان چیزی فراتر از تصورات ذهن بشریست. زمانی که خداوند انسان

را خلق می­کرد، به فکر تفریح و یا سرگرمی خود نبود. بلکه انسان را برای هدف

بسیار بالایی خلق کرد. ما با کم شمردن خود علاوه بر اینکه خود را در غم و غصه فرو

می­بریم، بلکه حتی به خداوندی که انسان را آفرید و او را بالاترین مخلوق خود

نامگذاری کرد بی­احترامی می­کنیم. فقط کافیه تا ما هم به حرف پری گوش کنیم:

مهم نیست که چه کسی هستی، کجا هستی، ثروت داری، از نظر دیگران مهمی

، مهم نیست اطرافیان شما چه کسانی باشند، دکتر، مهندس، فقیر و یا غنی

فقط یک چیز مهم است :

دیگران هر که باشند به من نیاز دارند.

فقط اینگونه با ایمان داشتن به اینکه خداوند ما رابرای هدفی معین و بزرگ

 آفریده شاید بتوانیم قدر نعمت بزرگ الهی (زندگی) را بدانیم. و این تنها راه

رسیدن به آن هدف بزرگ است.


 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 10:52 ق.ظ

آدم‌هایی‌ که شما را ترک می‌‌کنند

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 10:33 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: شعر ،

آدم‌هایی‌ که شما را ترک می‌‌کنند

غریبه‌هایی‌ هستند که یک روز با شما آشنا میشوند

با افکارِ شما

با حرف‌های شما

با دست‌های شما

با رویا‌های شما

 

با تک‌ تک‌ لحظه‌های شما

یک روز ناگهان حوصله‌شان سر میرود

دلشان را

و دست‌ها‌شان را

و حرف‌هایشان را

پس میگیریند

و غریبه‌هایی‌ میشوند

با خاطراتی که پر می‌‌کنند

افکارتان را

دست‌هایتان را

خواب‌هایتان را

رویا ها

و تک تک‌ لحظه‌هایتان را

یک روز ناگهان حوصله ی شما سر میرود

غریبه‌ای میشوید که خودش را ترک می‌کند





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 10:42 ق.ظ

افسانه عشق و جنون

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 03:40 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: قطعه های ادبی ،


 

 
 
افسانه عشق و جنون

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از همیشه.

  ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت: بیایید یك بازی بكنیم؛. مثلا" قایم باشك؛ همه از این

 پیشنهاد شاد شدند   دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم

 می گذارم.

و از آنجایی كه هیچ كس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول كردند او

 چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.   دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش

 را بست و شروع كرد به  شمردن ....یك...دو...سه...چهار... همه رفتند تا

جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد؛ 

  خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ 

  اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ 

  هوس به مركز زمین رفت؛

  دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

   طمع داخل كیسه ای كه دوخته بود مخفی شد.   و دیوانگی مشغول شمردن بود.

 هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یك...   همه پنهان شده بودند به جز عشق كه

 همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه

 می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است.   در همین حال دیوانگی به پایان 

شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیكه دیوانگی

 به صد رسید,

عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.   دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. 

  اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی

 پنهان شود و لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود.   دروغ ته چاه؛

هوس در مركز زمین؛ یكی یكی همه را پیدا كرد جز عشق.  

 او از یافتن عشق ناامید شده بود.   حسادت در گوشهایش زمزمه كرد؛

 تو فقط باید عشق را پیدا كنی و او پشت بوته گل رز است.

   دیوانگی شاخه چنگك مانندی را از درخت كند و با شدت و هیجان زیاد ان را در

 بوته گل رز فرو كرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . 

  عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و

 از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو

 رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او كور شده بود. 

  دیوانگی گفت « من چه كردم؛ من چه كردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان كنم.» 

  عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان كنی، اما اگر می خواهی كاری بكنی؛

 راهنمای من شو.» 

 و اینگونه شد كه از آن روز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره در كنار اوست.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 04:27 ب.ظ

نقاشی های اسرار آمیز

چهارشنبه 30 فروردین 1391 12:08 ب.ظ

نویسنده : shima

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 فروردین 1391 12:31 ب.ظ

جستجوی حقیقت

یکشنبه 27 فروردین 1391 11:27 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: شعر ،

 

 
 
در کوچه هایِ خاطره تصویر میشویم
نقشی به رویِ جامۀ تقدیر میشویم..
امروز عشق را همه تکرار میکنیم
فردا ساده ازآن سیر میشویم..

 


جستجوی حقیقت دیوانگی مطلق است ، چون موقعیکه به حقیقت رسیدید ممکن نیست به کسی بگویید و دشمن شما نشود . . .

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 فروردین 1391 11:30 ق.ظ

معنی یك زندگی

یکشنبه 27 فروردین 1391 09:23 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: شعر ،

گاه یك سنجاقك
به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر...می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه...از خم پیچك نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا كه از قطره آب كف دستت بخورد

گاه یك سنجاقك

همه معنی یك زندگی است...

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 فروردین 1391 11:31 ق.ظ

خیام

دوشنبه 21 فروردین 1391 01:58 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: شعر ،



اكنون كه گل سعادتت پربار است
دست تو زجام می چرا بیكار است
می خور كه زمانه دشمنی غدار است
در یافتن روز چنین دشوار است



چون آب به جویباروچون باد به دشت
روزی دگر از نوبت عمرم بگذشت
هرگز غم دوروز مرا یاد نگشت
روزی كه نیامدست و روزی كه گذشت


افسوس كه نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
وآن مرغطرب كه نام او بود شباب
فریاد ندانم كی آمدوكی شد


 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 فروردین 1391 01:59 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...