درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : shima
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
کدام یک از موضوعات وبلاگ را بیشتر می پسندید ؟










جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
-------

دریافت کد پرواز حباب ها
.......

------- --------------------------------

? ..........

كد تقویم

------------------


--------- كد جاوا در قالبسرا ------------- -----
با عضویت در کانال تلگرام ما همیشه بروز باشید :)
برای ورود به کانال کلیک کنید / دانلود تلگرام نسخه ویندوز
--------
artme






افسانه گل اسمرالدو




مردی که چهره‌ای نازیبا داشت و خودش رو دوست نداشت، خود را در قلعه‌ای به دور از مردم

شهر پنهان کرده بود. مرد خودش را با کاشتن گل در باغچه مشغول کرده بود و روزها را به همین

منوال میگذراند. مدت ها گذشت و مرد گل های زیبایی رو پرورش داد اما ناگه متوجه شد

که شبانه تعدادی از گل‌هایش دزدیده می‌شوند...

چندین شب را در انتظار دیدن دزد گل‌ها تا صبح بیدار ماند تا بالاخره بعد از چند شب

که به بیداری گذرانده بود دختری را دید که وارد باغچه شد و تعدادی از گل‌های باغچه را چید

و با خودش برد. بدنبال دختر راه افتاد و اورا تعقیب کرد تا ببیند دخترک گل‌ها را برای چه میخواهد

که متوجه شد او با فروختن گل‌ها و پول اندکی که بدست میاورد زندگی‌اش را می‌گذراند.



مرد فکر می‌کرد که اگر خود را به دختر نشان دهد، دختر از چهره او خواهر ترسید.

او میدانست که دختر چهره اورا دوست نخواهد داشت. با خود فکر کرد که تنها راه کمک

به او آن است که بگذارد دختر به دزدیدن گل‌ها ادامه دهد.



او تصمیم گرفت گلی را در باغچه بکارد که در هیچ جای دنیا پیدا نشود تا دختر بتواند با قیمت زیادی گل را بفروشد.

پس در انزوای خودش شروع به پرورش نایاب‌ترین و زیباترین گل جهان کرد و پس از بارها شکست

و با گذشت زمانی طولانی بالاخره توانست زیباترین گل جهان را در باغچه‌اش پرورش دهد.

منتظر ماند تا دوباره دختر بازگردد. اما دختر بازنگشت. هرچه میگذشت



اثری از دخترک پیدا نبود. دختر دیگر هیچ وقت به باغچه بازنگشت.

و عاقبت مرد فهمید دختر مرده‌ است پیش از آنکه بتواند گل اسمرالدو را ببیند

در داستان آمده است که مرد خودش را دوست نداشت و اگر خودش را دوست میداشت خود را به دختر نشان میداد

و میتوانست قبل از آنکه دختر بمیرد، به او کمک کند. و هر دو شاد میشدند








نوع مطلب : عکسهای زیبا و متحرک، افسانه ها، افسانه گل ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 8 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : shima
نظرات ()
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic