درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : shima
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
کدام یک از موضوعات وبلاگ را بیشتر می پسندید ؟










جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
-------

دریافت کد پرواز حباب ها
.......

------- --------------------------------

? ..........

كد تقویم

------------------


--------- كد جاوا در قالبسرا ------------- -----
با عضویت در کانال تلگرام ما همیشه بروز باشید :)
برای ورود به کانال کلیک کنید / دانلود تلگرام نسخه ویندوز
--------
artme








http://s9.picofile.com/file/8369021776/IMG_20190518_235424.jpg




سورنجان یا گل حسرت

گل‌های آن‌ها بدون ساقه و شبیه گل زعفران است

که در پاییز می‌شکفد و به آن‌ها زعفران پاییزه یا چمنزار گفته می‌شود


http://s8.picofile.com/file/8369021818/IMG_20190518_235507.jpg

این نامگذاری برای گیاه سورنجان یک افسانه ی شاعرانه دارد که می گویند

چون گل آن تلخ است، پرندگان و پروانه ها به آن نزدیک نمی شوند و این گیاه در بهار

در حسرت دیدار این موجودات زیبا بزودی پژمرده شده و از بین می رود


http://s9.picofile.com/file/8369021792/IMG_20190518_235426.jpg


و در فصل پائیز دوباره با امید و دیدار و وصل پرندگان سبز شده و چون

این بار هم آنها به سراغ این گیاه نمی آیند، از غصه دق کرده می میرد.






نوع مطلب : افسانه گل ها، افسانه ها، گلخانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 مرداد 1398 :: نویسنده : shima
نظرات ()

افسانه میوه انبه

مردم هند یک افسانه جالب درباره انبه دارند.


آن‌ها اعتقاد دارند، دختر خورشید دختری زیبا بود که با پادشاه قدرتمندی  ازدواج کرد.

آن‌ها بسیار خوشبخت بودند.جادوگر بدجنس به شادی آن‌ها حسادت می‌کرد.

روزی جادوگر، دختر را با صدایی وحشتناک ترساند و تهدید کرد.

http://s9.picofile.com/file/8365161176/939a01940f39f9a64ce1300710ccfb52.jpg

دختر خورشید برای  فرار از دست جادوگر در آب استخر به گل نیلوفر آبی تبدیل شد.

جادوگر با شعله‌ای گل را از بین برد. از خاکستر گل، انبه رویید.



پادشاه متوجه شکوفه ‌های زیبای درخت شد.او منتظر ماند تا اولین نفر باشد

که طعم آن را می چشد. وقتی می‌خواست اولین انبه را بچیند،آن انبه از شاخه جلوی پایش

افتاد و دختر خورشید از درون آن بیرون آمد.

پادشاه همسرش را شناخت و بسیار خوشحال شد.

هردو شادمان به کاخ بازگشتند.







نوع مطلب : افسانه های میوه ها، افسانه ها، عکسهای زیبا و متحرک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 تیر 1398 :: نویسنده : shima
نظرات ()


افسانه بلبل و گل سرخ



http://s5.picofile.com/file/8363359926/IMG_20190519_225458.jpg

دانشجوی جوان فریاد زد :
" او گفت اگر برایش گل سرخ ببرم – با من میرقصد –
اما در سراسر باغ ام گل سرخی نیست "‌.
بلبل از آشیانه اش در درخت شاه بلوط صدای او را شنید و
از لابلای برگ ها فرو نگریست و در شگفت شد.
دانشجو فریاد زد :
 " در سرتا سر باغ من گل سرخی نیست !
دریغ كه خوشبختی به چه چیزهای كوچكی بسته است !
آنچه خردمندان نوشته اند مو به مو خوانده ام و بر تمام رمزهای حكمت دست یافته ام –
و با این همه تنها نیاز به یك گل سرخ زندگیم را به شوربختی میبرد ." و چشمان زیبایش پر از اشك شد .
دانشجوی جوان زیر لب زمزمه كرد :
" فردا شب شاهزاده مجلس رقصی دارد و یار من در میان آن جمع است.
اگر برایش گل سرخ ببرم – تا سپیده دم با من میرقصد و بیشتر
از قبل عاشق من خواهد شد اما گل سرخی نیست .
پس ناگزیر تنها خواهم نشست و او از كنارم خواهد گذشت
به من اعتنا نخواهد كرد و قلبم خواهد شكست.
بلبل گفت :‌


http://s3.picofile.com/file/8363359968/IMG_20190519_225503.jpg

"‌به راستی عاشقی پاكباز است . او گرفتار همان دردی است
كه من به نغمه میخوانم – آنچه مایه شادمان من است – رنجورش میدارد !
 راستی كه عشق چه شگفت انگیز است .
مارمولك سبز كوچكی كه با دم علم كرده از كنارش میگذشت پرسید :‌
 "‌چرا گریه میكند ؟"
پروانه ای كه سراسیمه در پی پرتو از آفتاب پر می‌زد گفت :‌
"‌به راستی – چرا ؟"
گل مرواریدی با صدای نرم و نازك در گوش همسایه اش نجوا كرد:
 "‌به راستی – چرا ؟"
بلبل گفت:‌" به خاطر یك گل سرخ میگرید ".
آنها فریاد زدند :‌
 "‌برای یك گل سرخ ؟ آه چه مسخره است ! "
و مارمولك كه از شمار عیبجویان بود – غش غش خندید .
اما بلبل راز پنهان غم دانشجو را دریافت و خاموش بر
درخت شاه بلوط نشست و به رمز و راز عشق اندیشید.
 ناگاه بالهای قهوه ای رنگش را برای پرواز گشود و در دل آسمان اوج گرفت .
 چون سایه از میان بیشه گذشت و سایه وار پهنای باغ را پیمود.
در میان چمنزار درخت گل زیبائی ایستاده بود و بلبل همین كه
آن را دید – راست به سویش پر كشید و فریاد زد :‌
 "‌یك گل سرخ به من بده من نیز برایت آواز میخوانم ."
اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد :
" گل های من سفید است – سفید تر از برف كوهسار –
 اما پیش برادرم برو كه در پای ساعت قدیمی‌روئیده
است و شاید آنچه را كه میخواهی به تو بدهد ."
از این رو بلبل به سوی درخت گلی كه در پای
ساعت آفتابی قدیمی‌روئیده بود – پر كشید . فریاد زد :‌
یك گل سرخ به من بده و من شیرین ترین آوازم را برایت میخوانم .
اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد :
 گل های من زرد است – به زردی گیسوان
پری دریائی كه بر تخت عنبرین مینشیند .
 اما پیش برادرم برو كه زیر پنجره اتاق دانشجویی روئیده است
او شاید آنچه را كه میخواهی به تو بدهد .


http://s3.picofile.com/file/8363359950/IMG_20190519_225501.jpg


از این رو بلبل به سوی درخت گلی كه زیر پنجره
دانشجو روئیده بود – پر كشید . فریاد زد
" گل سرخی به من بده و من شیرین ترین آوازم را برای تو میخوانم " .
 اما درخت گل سرش را بالا برد و پاسخ داد
 " گل های من سرخ است  اما زمستان رگهایم را از سرما فسرده –
یخبندان جوانه هایم را خشكانده و طوفان شاخه هایم
را شكسته است و امسال گل سرخی نخواهم داشت
بلبل فریاد زد :‌
"‌تنها یك گل سرخ میخواهم – تنها یك گل سرخ ! آیا راهی وجود ندارد
درخت پاسخ داد :‌
" تنها یك راه وجود دارد – اما چنان وحشت آور است كه یارای گفتنش را ندارم ".
بلبل گفت :
 " بگو – نمی‌ترسم ".
درخت گفت :
 اگر گل سرخ میخواهی – باید آن را در مهتاب از نغمه و نوا بسازی و
با خون دل خویش بدان رنگ دهی . باید سینه ات را بر خار بفشاری و برایم بخوانی .
سراسر شب باید برایم بخوانی و خار در قلبت بخلد و
خونمایه زندگی ات در رگ هایم روان شود و خون من گردد ".
بلبل بانگ برداشت :‌
" مرگ بهای گزافی یرای یك شاخه گل سرخ است و زندگی برای همه عزیز است . 
پس بالهای قهوه ای رنگش را باز كرد و در دل آسمان اوج گرفت .
شتابان ازباغ گذشت و سایه وار در میان بیشه زار پر زد .
دانشجو هنوز روی چمن زار دراز كشیده بود و اشگ چشمانش هنوز نخشكیده بود .
 بلبل بانگ زد :‌
"‌شاد باش – شاد باش ! گل سرخ را خواهی یافت .
 آن را در روشنائی مهتاب از نغمه و نوا میسازم و با خون دل خود بدان رنگ میدهم –
اما در برابر آن تنها خواهشی از تو دارم و آن این است كه عاشقی پاكباز باشی .
دانشجو از روی چمن فرا نگریست و گوش داد – اما از گفته های بلبل هیچ درنیافت .
اما درخت شاه بلوط فهمید و اندوهگین شد
 زیرا به بلبل كوچك كه بر شاخه هایش آشیانه ساخته بود – مهر می‌ورزید . درخت زمزمه كرد :
 واپسین سرودت را برای من بخوان . وقتی تو بروی من سخت تنها خواهم ماند!!
بدینسان بلبل برای درخت شاه بلوط آواز خواند و صدایش بسان غلغل ریزش آب از تنگ نقره بود.
 


http://s3.picofile.com/file/8363359942/IMG_20190519_225500.jpg


هنگامی‌كه ماه در آسمان درخشیدن گرفت
 بلبل به سوی درخت گل سرخ پر كشید و نشست و سینه اش را بر خار فشرد .
سراسر شب خواند و خواند و سینه اش بر خار بود .
 و خار هر لحظه بیشتر


در سینه اش خلید و خونمایه هستی اش از او بیرون تراوید .
 
 گل سرخی دلفریب شكفت –
 هر نغمه ای كه در پی نغمه ای بر می‌آمد – گلبرگی بر گلبرگ های دیگر می‌افزود .
  درد هر دم جانكاه تر می‌شد و آوازش هر چه عنان گسیخته تر –
زیرا از عشقی می‌سرود كه با مرگ كامل می‌شو د –
عشقی كه در گور هم نمی‌میرد ! صدای بلبل هر دم ناتوانتر گردید
و بال های كوچكش لرزیدن گرفت . آوازش هر دم ضعیفتر شد و ناگهان
حس كرد چیزی سخت راه گلویش را می‌بندد . آنگاه واپسین نوایش را از حنجره بر آورد .
ماه سپید آن را شنید و دمیدن سپیده را از یاد برد و در آسمان درنگ ورزید .
گل سرخ آن را شنید و سراپایش با شوق و شادی لرزید و گلبرگ هایش را از خواب ناز برانگیخت .
 درخت فریاد زد :‌ نگاه كن ! نگاه كن ! گل سرخ كامل شده !!
 اما بلبل پاسخ نداد – چه مرده در میان سبزه های بلند افتاده بود و خاری در دل داشت.
باری ظهر هنگام دانشجو پنجره اتاقش را گشود و به بیرون نگاه كرد و فریاد زد :‌
 آه خدایا ! چه بخت بلندی گل سرخی در اینجا شكفته است ! در تمام عمرم گل
سرخی به این زیبائی ندیده ام . چه زیباست . انگاه كلاهش را بر سر نهاد و گل سرخ
به دست به خانه استاد رفت . دختر استاد در آستانه در نشسته بود –
 دانشجو با صدای بلند گفت :
 گفتی اگر برایت گل سرخ بیاورم با من خواهی رقصید – اینهم سرخ ترین گل جهان !
امشب آنرا بر سینه ات – كنار قلب خو د بیاویز و هنگامی‌ كه با هم میرقصیم
به تو خواهم گفت كه چقدر دوستت دارم .
 اما دختر رو در هم كشید و پاسخ داد :
 گمان نمی‌كنم به لباسهایم بیاید و از این گذشته پسر برادر پیشكار برایم چند
جواهر اصل فرستاده و پیداست كه ارزش جواهر بسیار بیش از گل است .
 دانشجو با خشم و برافروختگی گفت :
 باشد – اما به شرفم قسم كه تو بسیار ناسپاسی و گل سرخ را به خیابان افكند
و گل یكراست در میان لای و لجن افتاد و درشكه ای از روی آن گذشت

http://s5.picofile.com/file/8363359992/IMG_20190519_225506.jpg


افسانه دوم گل رز و بلبل

در یک افسانه قدیمی آمده است که رزها در اصل همگی سفید بودند. یک شب، بلبلی به یک رز رسید
و شدیداً عاشق آن شد و باعث شد آواز سر دهد. پیش از آن بلبل ها تنها جیک جیک  کوتاه می کردند.
هنگامی که شور و اشتیاق او را فرا گرفت، تن خود را به گل فشار داد و خارهای گل در قلب او فرو رفت
و آواز زیبا و بلندی سر داد. از آن پس رز برای همیشه قرمز رنگ شد. و صدای بلبل چنان عاشقانه و زیبا







نوع مطلب : افسانه گل ها، افسانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 خرداد 1398 :: نویسنده : shima
نظرات ()


افسانه  ژاپنی درخت گیلاس

http://s8.picofile.com/file/8327789800/IMG_20180412_151902.jpg


سوده زنی مهربان بود که در خانه اربابی به دایگی دختر نوزاد  مشغول بود.

 دخترک در پانزده ماهگی به سختی بیمار و روز به روز بیماری او شدت یافت.

دایه مهربان سه هفته پیاپی شب و روز و گاه و بی گاه به معبد می رفت

و برای شفای دختر دعا می کرد. سرانجام دعاهای دایه

http://s8.picofile.com/file/8327789842/IMG_20180412_151858.jpg


نیکوکار برآورده شد و دختر از مرگ نجات یافت.

پدر و مادر دخترک به شکرانه بهبود دختر جشنی بر پا ساختند

 سوده در آن ضیافت بیمار شد. روز به روز بیماری دایه شدت گرفت و پدر و مادر پی بردند

که دایه مهربان سه هفته پیاپی از خدای معبد خواسته بود

http://s9.picofile.com/file/8327789876/IMG_20180412_151854.jpg

 او را به جای دخترک بیمار سازد.

دایه از پدر و مادر دختر خواست پس از مرگ او را در معبد به خاک سپارند

 و بر گور او درخت گیلاسی بکارند  و پدر و مادر غمگین

 در پاسخ به محبت های او درخت گیلاس زیبایی کاشتند

http://s8.picofile.com/file/8327789892/IMG_20180412_151851.jpg


هر سال در سالگرد مرگش درخت گیلاس شکوفا می شد.

مردم آن را درخت دایه می نامیدند.. درخت گیلاس برای مردم ژاپن بسیار ارزشمند است

 و در روز شکوفایی گیلاس ها جشن میگیرند .

http://s8.picofile.com/file/8327789900/IMG_20180412_151848.jpg

امیدوارم از مطالب لذت ببرید منتظر نظر های خوب و مفید شما مهربانان هستم .

http://s9.picofile.com/file/8327789918/IMG_20180412_151845.jpg




نوع مطلب : افسانه های میوه ها، افسانه های کشور ژاپن، افسانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 8 خرداد 1397 :: نویسنده : shima
نظرات ()

نماد گل کشور هندوستان



http://s8.picofile.com/file/8327031892/IMG_20180521_151607.jpg


گل نیلوفر و نیلوفر آبی نماد کشور هندوستان و مصر است

گل نیلوفر آبی یكی از شاخص ترین نمادهای گیاهی و باستانی است و با توجه به بررسی های

انجام شده، در كشورهای ایران، مصر و هند بیشتر از سایر كشورها مورد توجه قرار گرفته است. .


http://s8.picofile.com/file/8327031868/IMG_20180521_151604.jpg


 مطالعه نقوش گل نیلوفر آبی در كنار مفاهیم نمادین آن حائز اهمیت است.

در مصر باستان از این گل برای آیین تدفین و زندگی پس از مرگ استفاده می شد

و در كشور هند با الهه گان و خدایان ارتباط داشته و گل مربوط به دین ودیانت آنها

http://s8.picofile.com/file/8327031850/IMG_20180521_151601.jpg


 استو در هند یک معبد هست به اسم معبد لوتوس که شبیه گل نیلوفر درست شده ـ


 در ایران نیز با توجه به پیوند آن با آفتاب و آب، معمولا همراه با

الهه های میترا و آناهیتا معرفی می شود.



اشكال گل نیلوفر در مصر باستان اغلب به صورت نیمه باز و در هند به طور شكفته

http://s9.picofile.com/file/8327031842/IMG_20180521_151558.jpg

و در ایران به هر دو صورت نیمه باز و شكفته دیده می شود.

در ایران این گل جایگاه خاصی نزد پادشاهان پارسی داشته و به طور كلی


http://s8.picofile.com/file/8327031818/IMG_20180521_151555.jpg


می توان گفت كه در تمام كشورهای مذكور رد پای گل نیلوفر در فرهنگ و

ادیان و آداب و رسوم آنها وجود دارد.


در ایران نیلوفر٬ نماد ایزدبانو آناهیتابوده‌است.

http://s9.picofile.com/file/8327031792/IMG_20180521_151547.jpg


 در اساطیر یونان٬ ایزدبانوآفرودیت و در اسطوره‌های هند٬

 ایزدبانولاکشمی با این گل پیوند دارند.


در برخی روایت‌های اسطوره‌ای٬ میترا در میان گل نیلوفر زاده می‌شود





نوع مطلب : افسانه ها، افسانه ها و موضوعات کشور هند، سمبل ها و نماد ها وافسانه ها، گلخانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : shima
نظرات ()


http://s8.picofile.com/file/8309211950/photo_2017_10_16_11_20_49.jpg

اُتِلّو نمایشنامه‌ای معروف از ویلیام شکسپیر، نویسنده کلاسیک

 انگلیسی است که به مضمون عشق می‌پردازد

http://s8.picofile.com/file/8309212068/photo_2017_10_16_12_21_04.jpg


این تراژدی، اتلو (نام دیگرش مغربی است)، شخصیت مرد داستان

 با دسیسه‌ها و توطئه‌هایی که زیردستش انجام می‌دهد، به همسر

خود شک می‌کند و بدون اینکه این ماجرا را با زن در میان بگذارد بی‌رحمانه

او را می‌کشد و تازه بعد از کشتن او به بیگناهی همسر وفادارش

پی‌می‌برد که بسیار دیر است

http://s8.picofile.com/file/8309212026/photo_2017_10_16_12_20_56.jpg

داستان از یک شهر زیبا در قاره سبز رنگ اروپا آغاز می‌گردد.

کوچه‌ای در ونیز؛ شهر آبراه‌ها شهر نیمه خیس ایتالیایی. عاشق

شکست‌خورده‌ای بنام "رودریگو" با افسر پرچمدار "اتلو" که "یاگو" نام دارد

هردو در راه خانهٔ "برابانسیو" هستند. رودریگو "دسدمونا"

را و یاگو معاونت را باخته‌اند. هردو کینه‌دارند و انتقام جو.

از چشم‌هایشان خون می‌بارد.

http://s9.picofile.com/file/8309211968/photo_2017_10_16_12_20_38.jpg

رودریگو عاشق بود. عاشق چهره بلورین و بهشتی رنگ دسدمونا،

اشراف زاده و دردانهٔ برابانسیو. یاگو نیز که در رکاب اتلو خدمتگذار بود،

از اینکه سرورش "کاسیو" نامی را به معاونت خویش برگزیده و او را که به

 فکر خویش، برازنده این مقام بوده را دست خالی رها کرده، بسیار آتشین است.


اتلو، جنگاوری دلیر و شجاع‌دل که از بزرگان مغرب بود و در خدمت دولت ونیز.

گرد سالمندی بر چهرهٔ او نشسته و سال‌های عمرش که به نشیب گذاشته است.

مورد اعتماد همگی ونیز بود و شاه و سناتورها.

http://s8.picofile.com/file/8309211976/photo_2017_10_16_12_20_43.jpg


دسدمونا، دوشیزه‌ای اشراف زاده از تبار ونیز بود. که همچون

 حوریان زیبا بود و دلبرنده از همه. دل در گروی سردار مغربی نهاد و با او ازدواج کرد.

http://s9.picofile.com/file/8309211984/photo_2017_10_16_12_20_48.jpg

چگونه شد که سردار مغربی در دام عشق افتاد ؟ همه از دوستی

سردار و بزرگ شهر آغاز شد. برابانسیو و اتللو گاه و بی‌گاه می‌نشستند

و از تجربیات و جنگاوری‌های اتلو سخن بر زبان می‌راندند؛ از رزم‌ها و بزم‌ها،

از نبردهای و دخترک که به این داستان‌ها علاقه‌مند شده بود

یاگو روباه مکارهٔ داستان همه را حتی زن خویش "امیلیا" را به بازی

می‌نهد تا به اندیشه‌های شوم و پلید خویش برسد

یاگو با زیرکی و همدستی زن بی‌خبر خود دستمال هدیه اتللو راآن

 به اتاق خواب کاسیو می برداتللو نیز که با نادانی تمام به عشق واقعی

 همسر زیبایش شک کرده‌است و به یقین رسیده،

 در نبردی ناجوانمردانه با وجدانش او رامتهم می‌کند

 دستش را تاوقتی که دخترک جان در بدن دارد بر گرداگرد

گلوی کوچکش حلقه می‌کند و او را می‌کشد.

http://s9.picofile.com/file/8309212042/photo_2017_10_16_12_21_00.jpg


بعد همه چیز روشن می‌شود

اتلو اکنون تازه بر ناروایی اعمالش پی‌می‌برد، اما دیگر خیلی دیر شده بود.او

 را با همین دستان خودش کشته بود و دیگر هیچ چیز نمی‌توانست

التیام بخش باشد . پس خویشتن را با کاردی که در لباسش پنهان نموده می‌کشد.


http://s9.picofile.com/file/8309212018/photo_2017_10_16_12_20_52.jpg




نوع مطلب : افسانه ها، کاردستی و مطالب والنتاین و سپندار مذگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 28 مهر 1396 :: نویسنده : shima
نظرات ()

http://s9.picofile.com/file/8281420400/photo_2017_01_06_12_00_45.jpg

افسانه چینی شاهزاده ای كه عاشق اژدها بود :

چنین گفته اند كه شاهزاده ای به داشتن اژدها شوق

 بسیار داشت و نقاشان چیره دست بر در و دیوار و ستون های

 قصرش اژده های بی شمار نقش كرده بودند چنان

كه در منظر وی از هر سو اژده هایی بود


http://s9.picofile.com/file/8281420426/photo_2017_01_06_12_00_53.jpg

چون اژده های واقعی از این عشق خبر یافت از آسمان

 به كاخ شاهزاده فرود آمد تا به دیدار خویش دلشادش كند

و در این هنگام سرش بر آستانه دروازه ی شرقی قصر قرار گرفت ،

دمش بر دروازه ی غربی !

اما چون چشم شاهزاده بر اژدها افتاد با فریادی از وحشت

 بر جست و با شتاب دیوانگان پا به گریز نهاد


http://s8.picofile.com/file/8281420392/photo_2017_01_06_12_00_30.jpg

و فرزانه گان عهد گفتند :

شاهزاده دوستدار اژده ها نبود آنچه او دوست می داشت

نقش اژده ها بر ستون های تالار و دیوارهای قصر بود

بعضی وقتها آدم در اصل عاشق تصورات ذهنی خودش میشه و

نه واقعیتی كه وجود داره و باید مراقب این تفاوت های ظریف بود

http://s8.picofile.com/file/8281420526/photo_2017_01_06_12_01_08.jpg





نوع مطلب : افسانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 دی 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()


افسانه كوسه مربوط به كشور هاوایی

یکی از موضوعات معمول چنین بود که یکی از مردان کوسه ای به


http://s9.picofile.com/file/8281405192/photo_2017_01_06_08_18_47.jpg

مردمانی که به سمت ساحل می رفتند هشداری می داد که

مراقب باشند چرا که در آب پر از کوسه است.

آنها به مرد کوسه ای می خندید و هشدارهای او را نادیده

می گرفتند و برای شنا به آب می رفتند و در نتیجه بوسیله

 همان مرد کوسه ای که به آنها هشدار می داد، مورد

حمله قرار می گرفتند و او آنها را می خورد.

http://s8.picofile.com/file/8281405184/photo_2017_01_06_08_18_50.jpg

افسانه هاوایی همچنین حاوی خدایان کوسه بسیاری بود.

آنها براین باور بودند که کوسه ها نگهبانان دریا هستند و

 آنها را Aumaakua می خواندند.






نوع مطلب : افسانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 17 دی 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()

افسانه صورت فلکی کلاغ

در اسطوره های یونانی کلاغ خدمتکار آپولون بود، او از سوی ایزد جوان،

 آپولون، روانه ماموریتی شد تا جامی از آب برای او بیاورد. اما او در این

 سفر مرتکب اهمال و سستی شد و نسبت به ماموریتش کوتاهی کرد

و برای توجیه این قصور، در درون جام، ماری برای آپولون آورد.

http://s9.picofile.com/file/8276255934/d8e224131e8c76f128ccc64f48ce3967.jpg


کلاغ سپید زیبا از ابتدا قصد کوتاهی نداشت، اما او در نزدیکی چشمه،

 درخت انجیری را دید و روی آن نشست، تا در سایه برگ هایش

 استراحتی کرده باشد.

 در آن زمان میوه های درخت هنوز رسیده نبودند، به همین دلیل کلاغ

تصمیم کرفت تا زمانی که میوه ها برسند منتظر بماند!!!

در بازگشت، کلاغ دچار عذاب وجدان شده بود به همین خاطر یک مار آبی

را به وسیله ناخن هایش گرفت تا ادعا کند که این حیوان خزنده


http://s9.picofile.com/file/8276254042/photo_2016_11_27_09_33_22.jpg

به او حمله کرده است و مانع انجام مسئولیتش شده است. بنابراین

او مار را مسئول تاخیرش معرفی کرد اما آپولون همه چیز را می دانست

و برای تنبیه او، رنگ نقره ای- سپید او را مشکی و صدای زیبایش را

گوشخراش کرد. سپس هرسه را به آسمان در میان ستارگان فرستاد.

هر سه این صورت های فلکی در سمت جنوب آسمان در نزدیکی

صورت های فلکی اسد و سنبله قرار گرفته اند




نوع مطلب : کلاغ وافسانه های آن، افسانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 آذر 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()



در افسانه ها آمده است هرگاه شش کلاغ مقیم برج لندن، آن را ترک گویند،

 نه تنها برج، که امپراتوری فرو خواهد ریخت


http://s8.picofile.com/file/8276256318/photo_2016_11_27_09_33_02.jpg

اینکه چه زمانی این افسانه شکل گرفته دقیقا معلوم نیست.

بعضی ها اون رو به زمان چارلز دوم (حدود 400 سال قبل) نسبت

 میدن و داستانش رو این میدونن که شاه به خاطر فضولات کلاغ ها روی

تلسکوپ برج، میخواست اونها رو فراری بده یا بکشه، ولی ستاره شناس اصلی

 کاخ به او گفت که "قربان، هرگاه شش کلاغ مقیم برج لندن، آن را ترک گویند،

نه تنها برج، که امپراتوری فرو خواهد ریخت!" و شاه که بسیار عمل گرا بود،

http://s9.picofile.com/file/8276254068/photo_2016_11_27_09_33_25.jpg

دستور داد که رصدخانه منتقل بشه به جایی دیگه و کلاغ ها در برج بمانند

فسانه ی دیگه اون رو به جنگ های با ایرلندی ها مرتبط میدونه، که وقتی

شاهزاده Branwen از طرف شاه ایرلندی ها (Matholwch) مورد بدرفتاری

http://s8.picofile.com/file/8276254134/photo_2016_11_27_09_33_39.jpg

 قرار گرفت، برادر او Bendigeidfran که شاه بریتون بود،

پس از جنگهای خانمانسوز با

ایرلندی ها، سر Matholwch را برید و در White Hill دفن کرد،

یعنی همینجایی که الان

 برج لندن قرار داره. صورت او را به طرف فرانسه گرداندند تا طلسمی باشد برای

محافظت از بریتانیا در برابر هجوم دشمنان.

http://s8.picofile.com/file/8276254084/photo_2016_11_27_09_33_31.jpg

نظرها درباره این افسانه زیاده اما هنوز که هنوزه بعد از 400 سال در این  برج


همیشه هفت کلاغ توی برج هست، شش کلاغ اصلی و یک کلاغ رزرو! که

 اگه مشکلی برای یکی از اونها درست شد، تعداد از شش کمتر

 نشه!وسلطنت از بین نره !!!

http://s8.picofile.com/file/8276254076/photo_2016_11_27_09_33_28.jpg

کلاغ ها جزئی از سلطنت هستن

امروزه این کلاغ ها نمادی برای برج معروف لندن شدن و

کلی توریست رو هم جلب میکنن، و برای دیدنشون باید بلیت تهیه کرد

http://s9.picofile.com/file/8276254118/photo_2016_11_27_09_33_35.jpg




نوع مطلب : کلاغ وافسانه های آن، افسانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 آذر 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()



http://s8.picofile.com/file/8276253300/photo_2016_11_27_09_33_12.jpg

کلاغ

ظاهر ترسناک کلاغ ها همیشه سرآغاز شکل گیری افسانه های زیادی بوده است.

 بسیاری از مردم کلاغ ها را شوم و سمبل مرگ می دانند. و بعضی ها

آنها را چشم های شیطان میدانند شاید حتی شنیدن صدای آنها نیز

تاثیرمطلوبی بر شنونده باقی نگذارد، اما ناگفته های زیادی درباره آنها وجود دارد

برخی بر این باورند که کلاغ ها عمری جاویدان دارند!اما کلاغ ها نیز مانند

دیگر جانداران طول عمر مشخصی دارند.میانگین عمر این پرنده مرموز

200 سال تخمین زده شده است.


http://s8.picofile.com/file/8276253592/photo_2016_11_27_09_33_19.jpg

با وجود عمر طولانی کلاغ ها. تک همسر هستند و به جفت خود وفادارند

http://s8.picofile.com/file/8276253134/photo_2016_11_27_09_32_37.jpg

از ویژگی های کلاغ ها این است که در هر زیستگاهی از مناطق سرد

و یخ زده گرفته تا کوهستان ها، دشت ها، مزارع، علفزارها

 و حتی شهرها می توانندزندگی کنند.

کلاغ ها یکی از باهوش ترین موجودات روی زمین هستند.

 واقعیت این است که آنها حتی از طوطی ها، جغدها و دیگر

پرندگان شکاری هم باهوش تر هستند.


http://s8.picofile.com/file/8276253176/photo_2016_11_27_09_32_49.jpg

آناتومی مغزکلاغ تا حدودی شبیه مغز انسان هاست. زبان کلاغ یکزبان

 واقعا پیچیده است و هر صدای قار قار معنی متفاوتی دارد.

یکی از مهمترین شاخص کلاغ قابلیت به خاطر سپردن چهره انسان ها است

و چهره ها را از هم تشخیص میدهند و یکی دیگر اینکه بسیار کینه ای هستند

اگر کسی آنها را اذیت کند یا یکی از بچه های آنها را ببرد همیشه چهره

 شخص به یاد آنها می ماند و به او حمله میکنند



http://s9.picofile.com/file/8276253234/photo_2016_11_27_09_33_06.jpg

محاکمه کلاغ خطا کار


http://s8.picofile.com/file/8276253200/photo_2016_11_27_09_32_52.jpg

درختان زیادی وجود دارد صدای کلاغ ها شما را کلافه کند اما ایا می دونستید

که تو همون لحظه کلاغ ها در حال برگزاری دادگاه هستند. بر اساس تحقیقات

 جدید کلاغی که متهم است در دادگاه در مقابل ریش سفید کلاغ ها که همان

 قاضی است قرار می گیرد.در پایان جلسه با صدور حکم به پایان می رسد.اگر

 کلاغ تبرئه شود کلاغ ها ان محل را ترک می کنند ولی اگر کلاغ مجرم شناخته

شود کلاغ های دیگر به ان حمله می کنند که احتمالا همان لحظه زد و

خورد و اوج صدای ان هاست

http://s8.picofile.com/file/8276253276/photo_2016_11_27_09_33_09.jpg


نام این حیوان در قران و ایه 35 سوره مائده آمده است

کلاغ ها استعداد عجیبی در تقلید صداهای گوناگون دارند و به

http://s8.picofile.com/file/8276253218/photo_2016_11_27_09_32_59.jpg


خوبی قادرند صدای مرغ، سگ و گربه یا آواز خروس را تقلید کنند









نوع مطلب : کلاغ وافسانه های آن، افسانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 آذر 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3