artme - مطالب story trail

4 Story turtle with white sign :

دوشنبه 11 آبان 1394 04:31 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ،


Story turtle with white sign :

chapter 4           

one day fang  heard , from that hill he  live there ,  one beautiful  princess want

pass ,  for this  reason he arranged  his  mirror  in  one  place  maybe  can  see

princess face inside that , finally fang saw her and falled her love .                          

  is  really amazing  because  after  that every  time  fang saw  that  mirror  could 

see priness face and like mirror taked photo from her .         


rom that days fang spoke with mirror every time until ,

 many people thought he

Is crazy recently one person understood ,

 he love princesss  went to king castle

And told him, with  king  order they

 brought fang  in castle , when king saw him

Said : tomorrow cut his head .             

Princess after heard about this went

 to castle and saw him after

 that understood

She has great feeling to him too ,

so went for speak with father and wanted



He let her , they marry with

 eachother or she don’t eat

 anythings until dead .     

After 3  days  father  acceped but

 said I don’t give you any money and I don’t

Take  wedding celebration for you . but fang wanted they let him back to his

House and back later .                      

................ to be continue.

لاک پشت با علامت سفید :

فصل 4               

یک روز فنگ شنید از تپه ای که او در آنجا  زندگی
می کرد  یک پرنسس  زیبا می خواهد  رد شود  . به همین


او آیینه اش را در جایی طوری تنظیم کرد شاید

 بتواند صورت پرنسس را داخلش ببیند ، نهایتا فنگ او را دید و

عاشقش شد . خیلی شگفت انگیز است چون بعد

از آن هر وقت فنگ آیینه را می دید می توانست صورت او را


ببیند و مثل اینکه آیینه از او عکس گرفته بود . 

از آن روز به  بعد فنگ هر لحظه  با  آیینه صحبت می کرد  تا 

بیشتر مردم فکر کردند او دیوانه است , نهایتا یک

نفر متوجه شد او عاشق پرنسس است به قصر پادشاه رفت و

گفت : به دستور پادشاه فنگ را به قصر آوردند

 وقتی پادشاه او را دید گفت : فردا سرش را بزنید .


بعد از اینکه پرنسس در این باره شنید به قصر

رفت و او را دید متوجه احساس قوی خودش به او شد بنابراین

رفت و با پدرش صحبت کرد و خواست که اجازه دهد آنها

 با هم ازدواج کنند یا هیچ چیز نمی خورد تا بمیرد .

بعد از 3 روز پدر قبول کرد و گفت: من هیچ پولی به تو نمی

 دهم و جشن عروسی هم نمی گیرم . ولی فنگ از

آنها خواست اجازه دهند که به خانه خودش برود و بعدا برگردد .

ادامه دارد...........................

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 آبان 1394 04:41 ب.ظ

Story turtle with white sign

پنجشنبه 15 مرداد 1394 01:19 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ،

Story turtle with white sign :

chapter 3


.   Man said  : I m prince  taw s river and

owe you a lot later  touched fang right arm

And said  : have  a good time bye

.  after  food  when fang  came  out  from man


Palace , understood his right  arm

now has picture one turtle with white sign .  

Was very strange for fang because

he found  many jewel in his way of home until

Arrived to his home  . he became surprised

because  inside  his home  flat found

Many gold , silver, and jewels . you know


how feeling he had like god give him all

World ,  so became very happy and

bought one lovely and big house near river

Is  really amazing because under this

house  flat kitchen  found many gold too

Now  he  was very rich man with

many properties . one day when fang walked


Inside  his garden ,  inside one gap

  found very lovely mirror . mirror was  very

Old  but  beautiful so taked that  and

back  to home  . he had  feeling  love  this

More  than  other things  he found .  

................. to be continue.

لاک پشت با علامت سفید :

فصل 3   

مرد گفت : من شاهزاده رودخانه  تاو هستم و خیلی  به تو

 بدهکارم ,   بعد بازوی راست فنگ را  لمس کرد  و 

گفت : روز خوبی داشته باشی خدانگهدار . بعد از غذا


زمانی که فنگ از قصر مرد بیرون آمد فهمید بازوی راست

او حالا عکس یک  لاک پشت  با علامت سفید دارد , 

برای فنگ خیلی  عجیب بود  زیرا  او  مقدار زیادی

جواهر در راه خانه تا رسیدن به خانه اش پیدا کرد .

او سوپرایز شد زیرا در کف خانه اش یک عالمه طلا ,نقره


و جواهرات پیدا کرد . شما می دانید او چه ا

حساسی داشت مثل اینکه خدا تمام دنیا را به او داده بود . 

پس خیلی خوشحال شد و یک خانه بزرگ و دوست داشتنی


 نزدیک رودخانه خرید . خیلی هیجان انگیزه زیرا

زیر کف این خانه هم مقدار زیادی طلا پیدا کرد .

 حالا او مرد خیلی ثروتمندی بود با دارایی های فراوان .  

یک روز زمانی که فنگ در باغ قدم می زد در داخل

یک شکاف آیینه خیلی دوست داشتنی پیدا کرد , 


آیینه خیلی قدیمی بود ولی زیبا آن را برداشت و به خانه برگشت .

 او احساس می کرد این را بیشتر از همه

چیزهای دیگری که پیدا کرده دوست دارد .

ادامه دارد...........................

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 مرداد 1394 03:02 ب.ظ

Story turtle with white sign2

یکشنبه 28 تیر 1394 12:25 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ،


Story turtle with white sign

chapter 2

On the flat of river under sand that

turtle live in earth hide themselves inside

Field so with this ways they spend winter times

Turtle have very great vision sense or

sightness sense of taste or tasting sense

Of touch , but they sense of hearing is

weak so after I read this thing about turtle

Because  was  very interested for

 me  and  they  have very  mystical life I

Remembered more times we hear many


story about them or they make many

Book , movie, cartoon from them and kind

of them is very enjoyable so now I

Want tell you about one legend or story

from one turtle with white sign : 

Story is about one poor and very kind

 fisherman , his name was fang . one day

When went for fishing after saw his fishingnet


 understood separate  fishes he

Caught one beautiful  turtle but  sad

 with  white sign after that he put turtle

Slowly on top of grass near river and said

:go and continue your life .

After years in narrow road or path while

 he walking top of hill saw one rich man

With  his waiters  coming front of  him

 and told him go away  , but because fang

Hated force word said : I don’t do this work

 iam in my way you came later so you

Must go after me , if force to me I do one


 work don’t forget fang name . suddenly

 when rich man heard his name became

 kind and said: well …….. well……………..

so  you  are fang  . come with me to

 my home and eat food , fang became very


happy and went to man

 lovely palace in top of hill  



لاک پشت با علامت سفید :

فصل 2

در سطح رودخانه زیر شن,آن لاک پشت ها که در زمین

زندگی می کنند خودشان را در داخل زمین مخفی

می کنند , بنابراین با این کا ر آنها زمستان را


می گذرانند .لاک پشت حس  بینایی خیلی قوی دارد

حس چشایی , حس لامسه ولی حس شنوایی آنها ضعیف

است . پس وقتی من این چیزها رو در مورد 

لاک پشت شنیدم  چون خیلی برای  من جالب  بود و  آنها

زندگی  رمز آلودی دارند یادم اومد ما بیشتر مواقع

ما داستان های زیادی در مورد آنها می شنویم یا کتاب ,

 فیلم  ,  کارتون از آنها ساخته شده که برخی از

آنها خیلی جذاب است . بنابراین من می خوام در مورد یک افسانه

 یا داستان از لاک پشت با نشان سفید براتون

بگم .  داستان درباره یک ماهیگیر فقیر خیلی  مهربان  است

  , اسم او فنگ  بود . یک روز زمانی که  برای


ماهیگیری رفته بود بعد از اینکه تور ماهیگیریش را

 دید فهمید علاوه بر ماهی ها یک لاک پشت خیلی زیبا 

گرفته ولی ناراحت با علامت سفید , او لاک پشت

 راآهسته روی چمن های نزدیک رودخانه گذاشت

و گفت : برو به زندگیت ادامه بده . یک سال بعد

در یک جاده باریک زمانی که او از تپه بالا می رفت یک مرد


ثروتمند دید که با خدمتکارانش به جلوی او آمد و گفت :

 برو کنار, ولی چون فنگ از زور متنفر بود یک

کلام گفت : باید بعد از من بروی !

 اگر به من زور بگویی کاری می کنم که اسم فنگ را فراموش نکنی .

ناگهان وقتی مرد ثروتمند اسم فنگ را شنید مهربان شد و گفت :


خوب .... خوب ............پس تو فنگ هستی .

با من به خانه ام بیا و غذا بخور . فنگ خیلی خوشحال

 شد و به قصر دوست داشتنی مرد در بالای تپه رفت

ادامه دارد...........................


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 مرداد 1394 02:56 ب.ظ

1 Story turtle with white sign

شنبه 20 تیر 1394 03:10 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ،


Story turtle with white sign

chapter 1

Hello my lovely friends today I want speak about turtle 

Turtle have very ordinary life and almost

 we have everythings they find can  eat


Two kind of them , a :  turtles can bite

so don’t  have any  beauty are  hunter  for

Fish , frog , even duck . b:the name of

this kind is gufer , they diging holes in dry

Field and spend all their day inside that


in fact they leave  their hole at night for

Find their favorite food (vegetablesand fruit

When turtle put egg near sand because

their life destroyed  or ecosistem  we

Must  care  them  more ,  for this  when

little turtle  come out  from egg move


Towards  so  follow light inside  river ,

but cant find real light and because they

See  many  light go  towards  people

house and  street  , many of them for this

Reason dead 

 Very fabulous and amazing thing about

turtle is they go in hibernation , when

The weather become cold .  because hardly


can find food and don’t have save

Food  they  sleep for a  long time

many  of them  able sleep  from  middle of

Autumn until the end of winter without

any food and stay at hibernation



 ................. to be continue.



لاک پشت با علامت سفید :

فصل 1

سلام دوستان عزیزم امروز من می خوام در مورد لاک پشت

 صحبت کنم . لاک پشت ها زندگی خیلی معمولی 

دارند و تقریبا هر چیزی را پیدا کنند می توانند بخورند ,

ما دو نوع از آنها داریم .  الف  : لاک پشت هایی 


که گاز می گیرند بنابراین هیچ زیبایی ندارند

و شکارچی ماهی و قورباغه و حتی اردک هستند .

ب:  اسم این  گروه گوفر است . آنها در زمین خشک

چاله ای حفر می کنند و تمام روزشان را  در آن  سپری


می کنند , در حقیقت آنها شب برای پیدا کردن غذای

مورد علاقه شان ( سبزیجات و میوه ..........)

چاله هایشان را ترک می کنند .  به خاطر اینکه زندگی

 یا اکوسیستم آنها نابود شده زمانی که  نزدیک سا حل

تخم می گذارند ما باید بیشتر مراقب آنها باشیم چون


 لاک پشتهای کوچک که از تخم بیرون می آیند به سمت

نور داخل رودخانه می روند ولی نمی توانند نور واقعی

 را پیدا کنند و چون نورهای زیادی می بینند به سمت

خانه مردم و خیابان می روند و

 به همین دلیل خیلی از آنها می میرند


نکنه خیلی جذاب و باشکوه درباره لاک پشت ها این است

 که وقتی هوا خیلی سرد است آنها به خواب زمستانی

می روند , چون به سختی غذا پیدا می کنند و

 ذخیره غذایی ندارند برای مدت طولانی می خوابند .


خیلی از آنها می توانند از وسط پاییز تا آخر

زمستان بدون هیچ غذایی در خواب زمستانی بمانند .

ادامه دارد...........................


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 مرداد 1394 03:07 ب.ظ

dwarf rampel

یکشنبه 14 تیر 1394 03:06 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ،

dwarf  rampel  

chapter 5

Queen cant  find my name and  anybody

  don’t know my name , iam very happy

My name is rumplstiltskin

Third day queen waited for him

he said so what name you found for me

Queen said pls compassion to me your


name is baltimore , cazatchi you can just

Say only one name , queen prepare

children I want go with that . queen suddenly

Said ok let me time or maybe your

name is rumplestiltskin ,with heard this name


Dwarf became angry  and his face

completely  changed  so knocked his  foot  to

Ground alot until  ground  find one

hole and  after that dwarf  go inside

that and Disappeard .


You think why dwarf wanted baby ? he

could ask  everything from her because

He know she was queen



رامپل کوتوله :

فصل 5

ملکه  نمی تونه ا سم  منو پیدا کنه  و  هیچ کسی

اسم منو  نمی دونه و  من  خیلی خوشحالم اسم  من  رامپل

استیلت اسکین (پوست چروکین ) هست

روز سوم ملکه منتظر او بود . پس اون گفت چه اسمی

برای من پیدا کردی ؟ ملکه گفت : لطفا به من رحم کن

اسم تو بالتیمور ، کازاتچی ، تو فقط  می تونی  یک اسم


دیگه بگی  ، ملکه آماده کن  بچه رو  که  می خوام

با اون برم . ملکه ناگهان گفت : باشه به من فرصت

بده یا شاید اسم تو رامپل استیلت اسکین (پوست چروکین )

هست . با شنیدن این اسم کوتوله عصبانی شد و

صورتش کاملا تغییر کرد بنابراین پاشو  خیلی به زمین کوبید


تا زمین یک حفره پیدا کرد ، بعد از اون کوتوله  رفت داخلش و ناپدید شد .

شما فکر می کنید کوتوله چرا بچه رو می خواست ؟

کوتوله  می تونست هر درخواستی بکنه چون می دونست

که او ملکه هست .


خوشحال می شم شما گلهای نارنین نظرتون رو در

 این مورد برای من بنویسید شما چی فکر می کنید ؟


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 تیر 1394 03:24 ب.ظ

dwarf rample story 4

سه شنبه 9 تیر 1394 09:01 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ،

dwarf  rampel  

chapter 4

Queen beged him so he said I give you

 3 days until find my name if you tell my 

Real name I let you have your baby . queen

quickly send several  reliable person 

To every where and every country 


for first day when dwarf came queen said

Several  strange name they found but

 dwarf with happiness said no , so queen

Said go and come tomorrow second

 day was the same and queen said several

Wrong name . because  of that dwarf


 with special proud said tomorrow is last

Time and baby  belong  to me¸ queen

cried  a lot  suddenly  remembered one

Mountain near that place she lived

before , one strange mountain send one of

His reliable servent and said : go there

very quietly and if you heard name tell me


But sender went and just after two hours

 backed , all person thought he couldn’t

Found anythings  , so queen  said

what happened ? sender said queen strange

Thing happened for me , in the way


 suddenly my horse became lame or cripple

So I went continue way without horse

 . after several time walking I saw one

Strange cottage , front of that one

very strange dwarf lighted fire and was very

Happy  so  danced  around that and


said today I made cake  for my  tomorrow


 ................. to be continue. 

رامپل کوتوله :

فصل 4

ملکه التماس کرد بنابراین او گفت :

من به تو سه روز فرصت می دهم تا اسم من را پیدا کنی اگر تو اسم واقعی


من را بگویی من اجازه می دهم بچه را نگه داری .

  ملکه  به سرعت  چند  نقر  از افراد  قابل  اعتمادش  را  به

مناطق و کشورهای مختلف فرستاد . برای اولین

 روز زمانی که کوتوله آمد ملکه چندین اسم عجیب را که پیدا


کرده بودند گقت ولی کوتوله با خوشحالی گفت : نه

. بنابراین ملکه گفت برو و فردا بیا . روز دوم هم همان طور

و ملکه چندین اسم اشتباه گفت و به همین خاطر کوتوله

 با غرور خاصی گفت فردا  روز آخر است  و بچه  مال

من می شود . ملکه خیلی گریه کرد ناگهان کوهی

را نزدیک جایی که قبلا  زندگی می کرد به خاطر آورد . یک

کوه عجیب . یکی از مستخدمان قابل اعتمادش را


فرستاد و گفت : خیلی آرام به آنجا برو و اگر اسمی شنیدی

به من بگو . ولی فرستاده رفت و فقط بعد از دو

 ساعت برگشت . همه افراد فکر کردند او نتوانسته هیچ چیزی

پیدا کند بنابراین ملکه گفت چی شد ؟ فرستاده گفت :


 ملکه چیز عجیبی برای من اتفاق افتاد و در راه ناگهان

اسب من چلاق شد و پس من بدون اسب به راهم ادامه

دادم . بعد از چند دقیقه راه رفتن من یک کلبه عجیب

دیدم جلوی آن یک کوتوله عجیب آتش روشن کرده بود


وخیلی خوشحال بود  بنابراین دور  آن می رقصید  و

می گفت : امروز من برای پیروزی فردایم کیک درست کردم .

ادامه دارد...........................


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 9 تیر 1394 09:26 ب.ظ

dwarf rampe3

سه شنبه 2 تیر 1394 12:03 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ،

dwarf  rampel

chapter 3

Tomorrow  king  didn’t  know what

should to do and because became very happy

Send her to one room with threefold

chaff and said if you convert them to gold

I  marry with you .  so girl  when 


heard this  astonished word said wooow, your

Mean I become queen , king said yes .

 girl became very happy and waited until

His dwarf friend come so when dwarf

 came asked if I convert all of them to gold

What  thing you give me ? girl  answered

I don’t  have any things but if I become 


Queen give you every things you want 

, dwarf said accept this  deal  when you

Born baby I want your first baby , girl

accept .  tomorrow morning when king saw

All gold immediately married with her ,

 he taked very magnificient  party . one

Yearsc after marriage  queen  had  one

 baby ,  when  one day she stayed near

Window and played with baby dwarf came


 and said now you must give me baby 

And do your promise , but queen

 completely forgot dwarf this times . 

 ................. to be continue. 

رامپل کوتوله :

فصل 3

قردا صبح پادشاه نمی دونست چی کار باید بکنه

 چون خیلی حوشحال شده بود دختر را به اتاقی با سه برابر

کاه فرستاد و گفت  :  اگر آنها را به طلا تبدیل

 کنی من با  تو ازدواج  می کنم . زمانی  که  دختر  این لغت

هیجان انگیز را شنید گفت : واووووووووو و  ،  منظورتون

 اینه من ملکه میشم ؟  پادشاه گفت :  بله .  دختر


خیلی خوشحال شد و صبر کرد تا دوست کوتولش بیاد پس

زمانی که کوتوله اومد پرسید اگر من همه اونها

رو به طلا تبدیل کنم تو چی به من میدی ؟ دختر

جواب داد  من هیچی ندارم که به تو بدهم اما  اگر  من


ملکه بشم  هر چیزی که بخوای بهت میدم . کوتوله

گفت : این معامله رو  قبول کن  ، زمانی که  بچه دار

شدی من فرزند اولت رو می خوام ، دختر قبول کرد .

فردا صبح زمانی که پادشاه همه طلاها را دید بلافاصله

با او ازدواج کرد و جشن خیلی با شکوهی گرفت .

یک سال بعد از ازدواج ملکه یک بچه داشت . یک روز


 وقتی اون نزدیک پنجره نشسته بود و با بچش بازی

می کرد کوتوله اومد و گفت : حالا تو باید بچه

رو به من بدی و به قولت عمل کنی ولی ملکه این مدت

به کلی کوتوله رو فراموش کرده بود .


ادامه دارد...........................

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 2 تیر 1394 12:19 ق.ظ

dwarf rampe2

دوشنبه 18 خرداد 1394 01:53 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ،

dwarf  rampel

chapter 2

Until became night , suddenly night she

 saw  one  strange dwarf with big head

And thin body with wood foot , saw girl

 very suprise and said why you cried a lot


From  morning  until now ? Girl answered

if you had to change this room full of

Chaff  to gold you  cried too . dwarf

laughed  and said  if I convert  all of them  to

Gold what  you give  me for thanks  of me

, girl answered I give you my favorite

Necklace . after  that dwarf  accept  converted


  all of  chaff  to gold  . tomorrow

Morning  when king  saw all gold  to greed

,  and send her to  another room  with

more chaff and said now convert  them to gold

 . again girl became sad and dwarf


came  again

 ,  said  this  time you  give

me what if I  convert them  to gold ? girl

answered I give you my ring and so  dwarf

  started for converted all of them to


 ................. to be continue. 

رامپل کوتوله :

فصل 2

تا اینکه شب شد ، ناگهان شب او یک کوتوله عجیب با سر بزرگ

و بدن لاغر و پاهای چوبی دید . خیلی شگفت

زده دختر را دید و گفت : چرا تو اینقدر از صبح  تا

 حالا گریه کردی  ؟ دختر  جواب داد تو هم گریه می کردی

اگر قرار بود تمام کاه های اتاق را به طلا تبدیل کنی .


کوتوله خندید و گفت : اگر من همه کاه ها را به طلا تبدیل

 کنم تو رای قدر دانی چه به من می دهی ؟  دختر

جواب داد گردن بند مورد علاقه ام را به تو می دهم ، بعد از آن کوتوله

قبول کرد و همه کاه ها را به طلا تبدیل


کرد . فردا صبح وقتی  پادشاه تمام  طلاها را دید طمع کرد

و او را به اتاق دیگری  با کاه های بیشتری  فرستاد

و گفت : حالا آنها را به طلا تبدیل کن . دختر دوباره ناراحت شد

 و کوتوله دوباره آمد . گفت : این بار تو به من

چه میدهی اگر همه آنها را به طلا تبدیل کنم ؟


دختر حواب داد من انگشترم را به تو می دهم بنابراین

 کوتوله شروع کرد به تبدیل کردن همه آن ها به طلا .

ادامه دارد...........................

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 خرداد 1394 11:17 ب.ظ

dwarf rampel

دوشنبه 4 خرداد 1394 08:48 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ،

dwarf  rampel  

chapter 1

in one  village was one  poor miller

 but he liked alot show im very important


person for this reason always he

said lie so now he was liar, one day while king

went  from  their  way  miller  saw

him and wanted tell king im very important

person , but in world just had one


beautifulgirl until speak about that so he went

and  said  majestive I have very

beautiful girl and artist when touch her  hand  to

straw or chaff and  to spin that  become

gold  . king  became very  pleasured and


said so tomorrow bring your girl into

 castle if your word was real take very good

gift from me . after that miller became

 very sad and thought why said that lie  so

didn’t  say  anythings  about  that lie

to her daughter just said king want see you

and this is a proud for you


 next day when miller daughter arrived there they

lead her into one room full of chaff and

said spin them until become gold , if you


don’t make them to gold king kill you  

girl  cried a lot and  said  this work

is imposible for human , cried , cried, cried


................. to be continue

رامپل کونوله

فصل اول


در یک دهکده آسیابان فقیری بود ولی او خیلی دوست داشت

 نشان دهد فرد مهمی است ، برای همین همیشه

دروغ می گفت و حالا به دروغگو تبدیل شده بود . یک

روز در حالی که پادشاه از راهش می رفت آسیابان او را


دید و خواست به پادشاه بگوید من خیلی فرد مهمی هستم

 ولی در این دنیا فقط یک دختر زیبا داشت تا درباره

آن صحبت  کند ،  پس رفت و گفت : سرورم من دختر

 خیلی  زیبا و هنرمندی  دارم زمانی که  به  کاه  دست


می زند و آن را می ریسد به طلا تبدیل می شود

پادشاه خیلی خوشحال شد و گفت : فردا دخترت را به قصر

بیاور اگر راست گفته باشی پاداش خیلی خوبی به

تو می دهم . بعد ار آن آسیابان خیلی


 ناراحت شد و فکر کرد چرا آن دروغ را گفته

روز بعد زمانی که دختر آسیابان به آنجا رسید ، آنها او

را یه یک اتاق پر از کاه هدایت کردند و گفتند : کاه ها را 

بریسد تا زمانی که به طلا تبدیل شوند 

اگر آنها را به طلا تبدیل نکنی پادشاه تو را می کشد

دختر خیلی گریه کرد و گفت این کار برای

انسان غیر ممکن است ، گریه کرد ،گریه کرد، گریه کرد


ادامه دارد ............................

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 خرداد 1394 10:03 ب.ظ

story Three oranges4 .داستان 4 پرتقال

سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 02:49 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ، کارهای خودم ،

story Three oranges 

chapter 4

Prince wife had  resentment or hate from

 orange trees  so ordered cut every

 orange trees were .in garden

Palace  before .  when  understood

  about   new  tree  decided  order

  cut  that  too ،  but  prince  became

Suspicious to  his wife for  these

  behaviors  send  someone for bring

old witch  (old woman) ،  when old 

Woman  saw  his  wife ،  told  him  is

 not  orange  fairy  and  after  that

 saw  orange  tree  that  just  had 3

Oranges Told  prince  tree  of  three


oranges want give you other chande again

 ، so prince done all work

Again  like  before  . when fairy  came

 out  from  orange told  them the story

 between bond  woman and 

Herself  ، so  prince  understood  that

woman  with  all  spiteful  is  very 

danger  so  wanted  hanging  her

But  fairy  asked  him  let her  stay 

alive and  live in other city  but  never

back here  ، because prince was

Good man accept ، gave her one horse

with lot of food for her way

Unfortunately  viseversa  she wanted  kill

 prince new  wife (fairy) with  knife

 ،   horse was scared escaped

So ،   her  feet  contact  to saddle and 

consequently she drag on the floor so

we can say this is bad persons

Fate ،   they have bad consequences because

 wanted bad for other peoples

The   End

سه پرتقال :

فصل 4

همسر شاهزاده  متنفر بود از درختهای پرتقال پس دستور داده بود

همه درختهای پرتقالی که درباغ بودند را قطع

کنند . زمانی که  درباره درخت جدید شنید تصمیم گرفت

دستور دهد آن را هم قطع کنند  ولی  شاهزاده  به

رفتار همسرش مشکوک شد شخصی را فرستاد تا پیرزن جادوگر را بیاورد .

زمانی که پیرزن  همسرش  را دید به او گفت :پری پرتقال

 نیست و بعد درخت  پرتقال را دید که  فقط  سه

پرتقال داشت  به شاهزاده گفت :درخت سه پرتقال می خواهد

به تو شانس دوباره بدهد . پس شاهزاده  همه

کارهای قبل را انجام داد . زمانی که پری از پرتقال

 بیرون آمد داستان بین کنیز و خودش را تعریف کرد پس


شاهزده فهمید آن زن با همه کینه توزی بسیار خطرناک است

 تصمیم گرفت او را آویزان کند ولی پری از او

خواست اجازه دهد او زنده بماند و در شهری دیگر زندگی کند

 ولی هرگز به اینجا بر نگردد . شاهزاده زیبا مرد

خوبی بود قبول کرد به او اسب به همراه یک عالمه غذا

 برای سفر دادند . متاسفانه برعکس او خواست همسر

جدید  شاهزاده (پری)را با چاقو بکشد اما اسب ترسیده

 بود فرار کرد پاهای او (کنیز)به زین وصل بود متاسفانه

روی زمین کشیده شد .

ما میتوانیم  بگوییم این سرنوشت  انسانهای  بد است و عواقب

 بدی برای آنها هست چون  برای دیگران  بدی

می خواستند .


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 خرداد 1394 09:44 ب.ظ

story Three oranges 3 .داستان 3 پرتقال

پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 02:58 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: story trail ، کارهای خودم ،

story Three oranges 

chapter 3

Under tree was very lovely river after

 several minutes one ugly bond woman

came and looked herself Inside that

 ،   but she saw fairy face and dindt

 know consequently said

If iam very beautiful why my owner

hurt me and bothering me and tell

me you are very ugly ،suddenly

Fairy said hello to bond woman so

after that she understood that 

wasn’t picture of herself ، beautiful

Face she saw ، was belong fairy . told

her who are you and what are you doing there

Fairy told her all story and said

waited there  for prince and when he

back marry with her . bond woman

Envy to  her so tell her come down

 speak  with  eachother more  ، unfortunately

when fairy came  down

From   tree  ،  bond  woman killed  her

 with  knife !  but  from fairy

blood  dropped on  feather beautiful

Pigeon flight . so this time

 fairy became pigeon


Bond  woman  climbed  tree and sat

 there seperate  fairy 

 when  prince  back saw her ، became wonder

And asked  her  why your face changed

 she  answered  I  mustn’t stay

 under sunlight  very  much

For this reason my face changed

 prince with her  went  into  palace

 and married with  her .  after  that

Every time  prince and his wife went

 into palace garden for walk

 one beautiful  pigeon came and sat

Over prince shoulder ، he gave that 

seed too after times from their

marriage they  understood  prince

Wife cant born child for him

She  hated  pigeon because

understood  that is  fairyso when

 prince wasn’t home ordered if killing

That  bird for me and eat that become

good ، but becare any of pigeon blood

 mustn’t  fall in  floor  ، but

Blood of that dropped in middle of garden

 after several times one beautiful

 orange tree developed There

................. to be continue

داستان سه پرتقال

 قسمت سوم

زیر درخت یک رودخانه دوست داشتنی بود بعد از چند دقیقه یک کنیز

زشت آمد و خودش را درون آن دید ولی او صورت پری را

دید و نمی دانست درنتیجه گفت :اگر من این قدر زیبا هستم

چرا صاحب من مرا اذیت می کند و به من می گوید زشت

ناگهان پری به کنیز سلام کرد بنابر این او فهمید تصویر زیبایی که دیده

تصویر خودش نبوده و متعلق به پری بوده . کنیز به او گفت

تو که هستی و آنجا چه کار می کنی ؟ پری تمام داستان را برایش تعریف

 کرد و گفت : آنجا منتظر شاهزاده است و زمانی که برگردد

با او ازدواج می کند ، کنیز به او حسادت کرد و گفت : بیا پایین

تا بیشتر با هم صحبت کنیم متاسفانه زمانی که پری از درخت پایین

آمد کنیز او را با چاقو کشت  ! ولی ازخون پری

روی پرهای کبوتر زیبای در حال پرواز چکید


در این لحظه پری به کبوتر تبدیل شد ، کنیز به جای  پری از

 درخت بالا رفت . وقتی که شاهزاده برگشت ، او را دید شگفت زده شد

و از او پرسید چرا صورتت تغییر کرده ؟ او جواب داد من نباید

 زیاد در زیر نور آفتاب بمانم برای همین صورتم تغییر کرده

شاهزاده با او به قصر رفتند و ازدواج کردند . از آن روز به بعد هر

وقت شاهزاده و همسرش برای پیاده روی به باغ قصر می رفتند

یک کبوتر زیبا آمده و روی شانه شاهزاده می نشست و او به آن دانه می داد

بعد از مدتی از ازدواج آنها فهمیدند همسر شاهزاده بچه دار نمی شود

همسر شاهزاده (کنیز) متنفر بود از کبوتر زیرا می دانست همان

پری  است . زمانی که شاهزاده خانه نبود دستور داد اگر آن پرنده

را بکشید و من بخورم خوب خواهم شد ولی مراقب باشید از خونش

روی زمین نریزد . ولی از خون در وسط باغ ریخت

بعد از مدتی یک درخت پرتقال زیبا در آنجا رشد کرد 

ادامه دارد

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 19 اردیبهشت 1394 01:11 ب.ظ

تعداد کل صفحات : 2 1 2