شعله امید

سه شنبه 26 بهمن 1395 02:08 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: داستان شعله امید ، قصه های صوتی خاله شیما ،


"


داستان زیبا و آموزنده شعله امید

داستان زیبا و آموزنده شعله امید , داستان شعله امید

چهار شمع به آرامی می سوختند محیط آن قدر ساکت

بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید

اولین شمع گفت : من صلح هستم ، هیچ کس نمی تواند

 مرا همیشه روشن نگه دارد




فکر می کنم که به زودی خاموش شوم

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد

شمع دوم گفت : من ایمان هستم، واقعا انگار کسی

 به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم

حرف شمع ایمان که تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت :

من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم

 چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد



کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند

او گفت :  شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،

 پس چرا دیگر نمی سوزید؟

چهارمین شمع گفت : نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم،

به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم

من امید هستم




چشمان کودک درخشید ، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.

نتیجه داستان : ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 بهمن 1395 02:21 ب.ظ