حکایت گل

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 11:27 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: حکایات ادبی و سخن بزرگان ، قصه های صوتی خاله شیما ،

http://s8.picofile.com/file/8294614576/photo_2017_05_11_12_24_09.jpg



"


http://s8.picofile.com/file/8294614600/photo_2017_05_11_12_24_16.jpg



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 11:30 ق.ظ

درخت مشکلات

دوشنبه 16 اسفند 1395 12:50 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: حکایات ادبی و سخن بزرگان ،


http://s4.picofile.com/file/8288643568/photo_2017_03_06_15_49_52.jpg


درخت مشکلات

  نجّار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و

تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه‌اش دعوت کند.

موقعی که نجّار و دوستش به خانه رسیدند، قبل از ورود، نجّار چند

 دقیقه در سکوت جلوی درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش،

 شاخه‌های درخت را گرفت. چهره‌اش بی‌درنگ تغییر کرد...

  خندان وارد خانه شد. همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،

 برای فرزندانش قصّه‌ای گفت و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی

 بنوشند. از آنجا می‌توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلوی

کنجکاوی‌اش را بگیرد و دلیل رفتار نجّار را پرسید. نجّار گفت:

  «آه این درختِ مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی

 پیش می‌آید، امّا این مشکلات مال من است و ربطی به همسر

و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می‌رسم، مشکلاتم را به شاخه‌های آن درخت

 می‌آویزم. روز بعد، وقتی می‌خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روی

 شاخه‌ها برمی‌دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت

 می‌روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات دیگر آنجا نیستند

و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.»




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 اسفند 1395 03:53 ب.ظ

گفتگوی پادشاه با پیرمرد بارکش

دوشنبه 9 اسفند 1395 02:22 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: حکایات ادبی و سخن بزرگان ،

داستان گفتگوی پادشاه با پیرمرد بارکش و بدون گاری


هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد.

 در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان

 قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد

 و گفت: مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری.

 هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان


http://s3.picofile.com/file/8288513368/photo_2017_03_05_14_22_21.jpg

 برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن.

پیرمرد خنده ای کرد و گفت : اعلی حضرت! این گونه هم که فکر

می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟

پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.

پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است

 ولی فقرش از من بیشتراست؟

پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد

 زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.

پیرمرد: اعلی حضرت! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است.

 او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد

 چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا


http://s1.picofile.com/file/8288513392/photo_2017_03_05_14_22_25.jpg

 بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.

بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من

سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان

است و آنچه تو فرمان می رانی اینگونه نیست



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 اسفند 1395 03:36 ب.ظ

خارهای امروز گلهای فردا

شنبه 16 بهمن 1395 02:45 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: عکسهای زیبا و متحرک ، حکایات ادبی و سخن بزرگان ،


http://s2.picofile.com/file/8285033050/PicsArt_1457527791961.jpg







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 بهمن 1395 02:48 ب.ظ

قانون آدم ها

شنبه 16 بهمن 1395 02:42 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: عکسهای زیبا و متحرک ، حکایات ادبی و سخن بزرگان ،

http://s5.picofile.com/file/8285033026/PicsArt_1456169644290.jpg







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 بهمن 1395 02:44 ب.ظ

چه کسی نابیناست؟

دوشنبه 20 دی 1395 09:01 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: حکایات ادبی و سخن بزرگان ،

حکایت


چه کسی نابیناست؟

مردی نابینا در شبی تاریک چراغی در دست

درحالی که کوزه‌ای را بر شانه‌اش نهاده بود در راهی می‌رفت.

فضولی به او رسید و گفت: «ای نادان! روز و شب که برای تو

یکسان است و روشنایی و تاریکی تفاوتی ندارد، پس برای

چه این چراغ را دست گرفته‌ای؟»

http://s8.picofile.com/file/8281672418/photo_2017_01_08_13_00_54.jpg

نابینا خندید و گفت: «این چراغ را برای خود نیاورده‌ام،

بلکه برای کوردلانی مانند تو آورده‌ام تا به من تنه نزنند

و کوزه‌ام را نشکنند.»



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 19 دی 1395 01:04 ب.ظ

زنان واقعا چه چیزی از مردان می خواهند؟

دوشنبه 29 آذر 1395 08:44 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: حکایات ادبی و سخن بزرگان ، عکسهای زیبا و متحرک ،



فکر میکنید زنان واقعا چه چیزی از مردان می خواهند؟



روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

 او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما

تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای

 آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

 آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر

 پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

 سؤال این بود:


http://s8.picofile.com/file/8279162650/0f9c99f02aebcdfb281c5ae5c4ada838.jpg


زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

 این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران

می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه

را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار… .

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

بسیاری از مردم از وی خواستند تا با زن جادوگر پیری که به نظر می آمد

تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال

می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ

حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به

جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را

بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.

جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور

از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت،

وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش


http://s9.picofile.com/file/8279162684/c81b9904d88e84abbafb32628d1b5aa6.jpg


ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد.

آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود،

از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته


و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای

قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و

جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ جادوگر این بود: ” آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند “.

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر

یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.


http://s8.picofile.com/file/8279162776/f7917c41e9a53a98e18b32b44d026d5f.jpg

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،

در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟

زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.

لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر

با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند

خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد.

سپس جادوگر از وی پرسید: ” کدامیک را ترجیح می دهد؟

زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن…؟”.

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.

اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست

به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در

خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در

طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود:


http://s8.picofile.com/file/8279165468/64340bed79d42cbd91895ed7fb46d181.jpg

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً

 چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب

 را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

 با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و

در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به این مسئله

که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 29 آذر 1395 08:52 ب.ظ

حکایت عشق یخ به آفتاب

سه شنبه 23 آذر 1395 10:53 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: حکایت عشق یخ به آفتاب ، حکایات ادبی و سخن بزرگان ، اشعار صوتی بزرگان و متن ادبی ،


http://s8.picofile.com/file/8278312342/photo_2016_12_13_10_39_32.jpg

"

http://s8.picofile.com/file/8278312384/photo_2016_12_13_10_39_28.jpg

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

   او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را


http://s9.picofile.com/file/8278312368/photo_2016_12_13_10_39_17.jpg



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 23 آذر 1395 10:57 ق.ظ

حکایت زندگی

سه شنبه 23 آذر 1395 10:42 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: حکایت زندگی ، اشعار صوتی بزرگان و متن ادبی ، حکایات ادبی و سخن بزرگان ،

دریافتم، زندگی معجزه حیات است.

زندگی با کلمه‌های من ساخته می‌شود

و هر کلمه‌ای رد پای معجزه است.

پس می‌توانم زیبایی را با کلماتم

بیافرینم.

هرگاه کسی خشم داشت بدانم

به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند

است.

هرگاه کسی نومید بود به کلماتی که

سپاس او را ابراز کنند محتاج است.

هرگاه کسی حسد می‌ورزید نیاز دارد

دیده شود.

اگر کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد

شنیده شود.اگر کسی تلخ بود نیاز دارد

مهربانی دریافت کند.



http://s8.picofile.com/file/8278311600/photo_2016_12_13_10_42_03.jpg


"


http://s9.picofile.com/file/8278311626/photo_2016_12_13_10_42_10.jpg



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 23 آذر 1395 10:58 ق.ظ

عشق آفتاب گردان

شنبه 22 آبان 1395 01:05 ب.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: حکایت عشق آفتاب گردان ، اشعار صوتی بزرگان و متن ادبی ، حکایات ادبی و سخن بزرگان ،


http://s8.picofile.com/file/8274373900/photo_2016_11_12_13_03_39.jpg


"

http://s8.picofile.com/file/8274373892/photo_2016_11_12_13_03_31.jpg


http://s9.picofile.com/file/8274373942/photo_2016_11_12_13_03_47.jpg



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 22 آبان 1395 01:10 ب.ظ

سیمرغ هم نمیتواند

سه شنبه 18 آبان 1395 10:17 ق.ظ

نویسنده : shima
ارسال شده در: حکایت سیمرغ هم نمیتواند ، قصه های صوتی خاله شیما ، حکایات ادبی و سخن بزرگان ،

در گذشته های دور در سرزمینی دختری فقیر و شاهزاده ای  


هم زمان به دنیا آمدند.طالع بینی سرنوشت آن دو را در پیوند باهم

دانست و گفت آنان به عقد هم در خواهند آمد.

سیمرغ این سخن را شنید و تلاش کرد که پیش بینی مرد را نقش بر آب سازد،

 دخترخانواده تهیدست را دزدید و در غاری پنهان کرد.



http://s8.picofile.com/file/8273855642/photo_2016_11_08_10_16_41.jpg

دختر به دور از تمدن بزرگ شد.


پسر شاه و دوستانش روزی تصمیم گرفتند به شکار بروند.

رفتند در شالیزاری ، کشاورزی را دیدند که محصول سبز ورسیده

را با زرد ونا رسیده یکسان می برد و نیز را در چمنزاری 

سبز و خرم بزی لاغر دیدند که می چرید.

مردی بلند بالا با موهای سفید از راه رسید ،آنان از او درباره کشاورز و

 بز لاغر پرسیدند ، مرد گفت این رازها را برادر بزرگم می داند

 و نشانی اش را به آنها داد.

http://s8.picofile.com/file/8273855668/photo_2016_11_08_10_16_45.jpg

آنها رفتند به خانه اش . مرد جوانی در را باز کرد شگفت زده شدند.

مرد به همسرش گفت هندوانه را از پشت بام بیاور.زن هندوانه ای آورد و نشانش داد ،

مرد گفت این هندوانه ترش است .این کار چند بار تکرار شد تا زن هندوانه ای خوب آورد.

شاهزاده گفت راز یکجا بریدن برنج های رسیده و نارس آن کشاورز چیست؟

مرد پاسخ داد این کار حکایت از مرگ می کند  که پیر و جوان ندارد.

 شاهزاده آنگاه از راز بز لاغر در چمنزار پرسید ، گفت: حکایت کسی است

که دل خوشی از زندگی ندارد. در پایان شاهزاده راز جوانی او را جویا شد


http://s9.picofile.com/file/8273855676/photo_2016_11_08_10_16_49.jpg


و او گفت درست است که من برادر بزرگترهستم ولی دلیل پیری

برادرم زن بد اخلاق اوست.زن من ، حرف شنو و خوش اخلاق است.

شاهزاده به راهش ادامه داد تا به کوهی رسید ناگهان دید که

 از غاری سیمرغی به پرواز در آمد جوان رفت که سیمرغ را شکار کند اما دید

 دختری جوان در غار است ،جوان در خیال که زنی خوب  و حرف شنو را یافته است



http://s8.picofile.com/file/8273856750/photo_2016_11_08_10_16_521.jpg

 او را به بزرگان قصر سپرد تا به او فرهنگ و آداب بیاموزند.

دیری نگذشت که شاهزاده او را به همسری برگزید.اینجاست که

 می گویند :سیمرغ هم نمی تواند سرنوشت را دگرگون سازد.




منبع:کتاب افسانه های مردم گیلان

امیدوارم از خواندن این حكایت لذت برده باشید





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 آبان 1395 10:31 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4