درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : shima
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
کدام یک از موضوعات وبلاگ را بیشتر می پسندید ؟










جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
-------

دریافت کد پرواز حباب ها
.......

------- --------------------------------

? ..........

كد تقویم

------------------


--------- كد جاوا در قالبسرا ------------- -----
با عضویت در کانال تلگرام ما همیشه بروز باشید :)
برای ورود به کانال کلیک کنید / دانلود تلگرام نسخه ویندوز
--------
artme





 

گل سرخ و زنبور



گل سرخی روز و شب خواب زنبورها را می دید، اما هیچ زنبوری بر گلبرگ هایش

نمی نشست. اما گل به رویایش ادامه داد.

در شب های دراز، آسمانی پر از زنبور را تصور می کرد که بر او فرود می آمدند

تا ببوسندش. با این کار، می توانست تا روز بعد دوام آورد و بار دیگر

گلبرگ هایش را به روی خورشید حقیقت فام بگشاید.

شبی، ماه که از تنهایی گل سرخ آگاه بود، پرسید: از انتظار خسته نشده ای؟

گل سرخ گفت: شاید. اما باید به تلاشم ادامه بدهم.

زندگی عشق است عشق افسانه نیست.

ماه گفت: چرا؟



گل سرخ گفت: اگر گلبرگ هایم را باز نکنم، می پژمرم.

گاهی، وقتی به نظر می رسد که تنهایی تمام زیبایی ها را له می کند،

تنها راه برای مقاومت، گشوده ماندن است




نوع مطلب : عکسهای زیبا و متحرک، حکایات ادبی و سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 شهریور 1398 :: نویسنده : shima
نظرات ()

در دنیای امروز سه نوع آدم وجود دارد:


Eye
Eye

مسموم کننده ها یعنی کسانی که دلسردتان می کنند و خلاقیت تان
را زیر پا می گذارند و می گویند که نمی توانید کاری بکنید. . .
                                    سر به راهها یعنی کسانی كه خوش قلبند اما سرشان به کار خودشان است.


آنها بفکر نیازهای خودشان هستند. کار خودشان را
می کنند و هرگز برای کمک به دیگران پا پیش نمی گذارند . .



الهام بخش ها یعنی کسانی که پیش قدم
می شوند تا زندگی دیگران را غنی کنند، روحیه آنهارا بالا ببرند و به آنها الهام ببخشند.
ما باید الهام بخش باشیم و خودمان را با افراد الهام بخش احاطه کنیم
و با آنها معاشرت بیشتری داشته باشیم..


 

Eye

Eye




نوع مطلب : حکایات ادبی و سخن بزرگان، عکسهای زیبا و متحرک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 مرداد 1398 :: نویسنده : shima
نظرات ()



 شرایط فعلی

تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.

آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.




 یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد،
همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود،
چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود.

 وقتی حشره به
سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و
او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

 وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود. حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.


 تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی
نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود.

شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمن باشید خارج از پیله تنهایی،
غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است!





نوع مطلب : حکایات ادبی و سخن بزرگان، عکسهای زیبا و متحرک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 مرداد 1398 :: نویسنده : shima
نظرات ()


مرهم بودن،

چراغی است که پیش از همه خانه خود شخص را روشن می کند.

حرارتی است که پیش از دستِ گیرنده، دست دهنده را گرم می کند

 و آواز شیرینی است که ابتدا دل خود شخص را آکنده از شادی می کند.

 وقتی بتوانی یک آرام بخش حرفه ای شوی، خودت تسکین می یابی.

 وقتی بدانی چگونه تسلای درد باشی، از دردت نوعی ابزار قدرت می سازی

 و نیرومند می شوی. وقتی تسلای درد بودن را بلد باشی،

 " خدا " را یافته ای و هرگز تنها نخواهی بود..


http://s8.picofile.com/file/8327875918/IMG_20180404_120017.jpg




نوع مطلب : حکایات ادبی و سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 9 خرداد 1397 :: نویسنده : shima
نظرات ()
تقدیر زندگی

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ

 ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﺨﻔﯽﮐﺮﺩ .ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﺪﯾﻤﺎﻥ

ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ .ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻏﺮﻭﻟﻨﺪ

 ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪﻧﻈﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ .ﺣﺎ ﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻋﺠﺐ ﻣﺮﺩ

 ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ..…ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺑﺮ ﻧﻤﯽﺩﺍﺷﺖ .

ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻏﺮﻭﺏ، ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺶ ﺑﺎﺭ ﻣﯿﻮﻩ ﻭﺳﺒﺰﯾﺠﺎﺕ ﺑﻮﺩ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﺷﺪ،

 ﺑﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺯﻣﯿﻦﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

 ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ .ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮐﯿﺴﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩ،

http://s8.picofile.com/file/8327793084/IMG_20180406_205326.jpg


 ﮐﯿﺴﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﺳﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﻃﻼ ﻭ ﯾﮏﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ

.ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭﺁﻥ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :ﻫﺮ ﺳﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻌﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﯾﮏ ﺷﺎﻧﺲ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ!!زندگی عمل کردن است .این شکر نیست

 که چای را شیرین میکند بلکه حرکت قاشق چای خوری است

 که باعث شیرین شدن چای میشود.....

در بازی زندگی استاد تغییر باشیم

نه قربانى تقدیر




نوع مطلب : حکایات ادبی و سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 8 خرداد 1397 :: نویسنده : shima
نظرات ()

http://s8.picofile.com/file/8294614576/photo_2017_05_11_12_24_09.jpg



"


http://s8.picofile.com/file/8294614600/photo_2017_05_11_12_24_16.jpg




نوع مطلب : حکایات ادبی و سخن بزرگان، قصه های صوتی خاله شیما، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : shima
نظرات ()


http://s4.picofile.com/file/8288643568/photo_2017_03_06_15_49_52.jpg


درخت مشکلات

  نجّار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و

تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه‌اش دعوت کند.

موقعی که نجّار و دوستش به خانه رسیدند، قبل از ورود، نجّار چند

 دقیقه در سکوت جلوی درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش،

 شاخه‌های درخت را گرفت. چهره‌اش بی‌درنگ تغییر کرد...

  خندان وارد خانه شد. همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،

 برای فرزندانش قصّه‌ای گفت و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی

 بنوشند. از آنجا می‌توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلوی

کنجکاوی‌اش را بگیرد و دلیل رفتار نجّار را پرسید. نجّار گفت:

  «آه این درختِ مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی

 پیش می‌آید، امّا این مشکلات مال من است و ربطی به همسر

و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می‌رسم، مشکلاتم را به شاخه‌های آن درخت

 می‌آویزم. روز بعد، وقتی می‌خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روی

 شاخه‌ها برمی‌دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت

 می‌روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات دیگر آنجا نیستند

و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.»





نوع مطلب : حکایات ادبی و سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 اسفند 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()

داستان گفتگوی پادشاه با پیرمرد بارکش و بدون گاری


هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد.

 در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان

 قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد

 و گفت: مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری.

 هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان


http://s3.picofile.com/file/8288513368/photo_2017_03_05_14_22_21.jpg

 برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن.

پیرمرد خنده ای کرد و گفت : اعلی حضرت! این گونه هم که فکر

می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟

پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.

پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است

 ولی فقرش از من بیشتراست؟

پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد

 زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.

پیرمرد: اعلی حضرت! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است.

 او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد

 چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا


http://s1.picofile.com/file/8288513392/photo_2017_03_05_14_22_25.jpg

 بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.

بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من

سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان

است و آنچه تو فرمان می رانی اینگونه نیست




نوع مطلب : حکایات ادبی و سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 اسفند 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()


http://s2.picofile.com/file/8285033050/PicsArt_1457527791961.jpg








نوع مطلب : عکسهای زیبا و متحرک، حکایات ادبی و سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 16 بهمن 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()

http://s5.picofile.com/file/8285033026/PicsArt_1456169644290.jpg








نوع مطلب : عکسهای زیبا و متحرک، حکایات ادبی و سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 16 بهمن 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()

حکایت


چه کسی نابیناست؟

مردی نابینا در شبی تاریک چراغی در دست

درحالی که کوزه‌ای را بر شانه‌اش نهاده بود در راهی می‌رفت.

فضولی به او رسید و گفت: «ای نادان! روز و شب که برای تو

یکسان است و روشنایی و تاریکی تفاوتی ندارد، پس برای

چه این چراغ را دست گرفته‌ای؟»

http://s8.picofile.com/file/8281672418/photo_2017_01_08_13_00_54.jpg

نابینا خندید و گفت: «این چراغ را برای خود نیاورده‌ام،

بلکه برای کوردلانی مانند تو آورده‌ام تا به من تنه نزنند

و کوزه‌ام را نشکنند.»




نوع مطلب : حکایات ادبی و سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 دی 1395 :: نویسنده : shima
نظرات ()


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5