درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : shima
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
کدام یک از موضوعات وبلاگ را بیشتر می پسندید ؟










جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
-------

دریافت کد پرواز حباب ها
.......

------- --------------------------------

? ..........

كد تقویم

------------------


--------- كد جاوا در قالبسرا ------------- -----
با عضویت در کانال تلگرام ما همیشه بروز باشید :)
برای ورود به کانال کلیک کنید / دانلود تلگرام نسخه ویندوز
--------
artme




 


یک پیرزن دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که
 
 روی دوشش می گذاشت،
 
 آویخته بود و ازاین کوزه ها برای آوردن آب از جویباراستفاده می کرد.

یکی ازاین کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم
 
 بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت . هر بار که زن پس از پرکردن
 
 کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که
 
 ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ،
 
 کوزه نیمه پر بود.دو سال تمام، هرروز زن این کار را انجام می داد
 
 و همیشه کوزه ای که ترک داشت،
 
نیمی از آبش را در راه از دست می داد . البته کوزۀ سالم و بدون ترک
 
خیلی به خودش می بالید. ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش
 
 خجالت می کشید . ازعیبی که داشت واز این که تنها نیمی ازوظیفه ای
 
 را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد ..

پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به
 
 زن گفت : من از خویشتن شرمسارم. زیرا این شکافی که در پهلوی
 
 من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ،
 
من نیمه پر هستم . پیرزن لبخندی زد وبه کوزۀ ترک دار گفت: آیا تو
 
 به گل هائی که دراین سوی راه ، یعنی سوئی که تو هستی،
 
 توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است.
 
 من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار
 
 راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو
 
 آنها را آب بدهی . دو سال تمام، من ازگل هائی که اینجا روئیده اند
 
 چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام . اگر تو این ترک را نداشتی،
 
 هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت.

هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم . ولی همین کاستی ها
 
 و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد . باید انسان ها
 
را همان جورکه هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم . برای همۀ
 
 شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد
 
 که گل هائی را که در سمت شما روئیده اند ببوئید. از کاستی های خود
 
نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هائی کاشته است ، که کاستی های
 
 ما آنها را می رویاند .





نوع مطلب : قطعه های ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: نویسنده : shima
نظرات ()


 

روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم می­زد و پروانه­ای را  لابه­لای بوته خاری گرفتار دید.

 او با دقت زیاد پروانه را رها کرد و پروانه پرواز کرد و سپس بازگشت و تبدیل به یک

 پری زیبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی که داشته باشی برآورده

 خواهد کرد. .دخترک لحظاتی فکر کرد و گفت: من می­خواهم شاد باشم. پری سرش

 را جلو­آورد و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.

موقعی که دختر بزرگ شد، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود نداشت.

 هرگاه کسی از او درباره راز شادی­اش سؤال می­پرسید لبخند می­زد و می­گفت:

 من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش کردم.

موقعی که پیر شد، همسایه­ها می­ترسیدند او بمیرد و با مرگش رازشگفت انگیز

 شادی نیز با او دفن شود. آنها به او التماس می­کردند : تو را به خدا به ما بگو

پری به تو چه گفت؟به نظر شما پری به دختر چی چیز گفته بود؟

پیرزن دوست داشتنی، فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت اصلاً مهم نیست

 آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آنها هر که باشند به من نیاز دارند!


واقعیت وجود انسان چیزی فراتر از تصورات ذهن بشریست. زمانی که خداوند انسان

را خلق می­کرد، به فکر تفریح و یا سرگرمی خود نبود. بلکه انسان را برای هدف

بسیار بالایی خلق کرد. ما با کم شمردن خود علاوه بر اینکه خود را در غم و غصه فرو

می­بریم، بلکه حتی به خداوندی که انسان را آفرید و او را بالاترین مخلوق خود

نامگذاری کرد بی­احترامی می­کنیم. فقط کافیه تا ما هم به حرف پری گوش کنیم:

مهم نیست که چه کسی هستی، کجا هستی، ثروت داری، از نظر دیگران مهمی

، مهم نیست اطرافیان شما چه کسانی باشند، دکتر، مهندس، فقیر و یا غنی

فقط یک چیز مهم است :

دیگران هر که باشند به من نیاز دارند.

فقط اینگونه با ایمان داشتن به اینکه خداوند ما رابرای هدفی معین و بزرگ

 آفریده شاید بتوانیم قدر نعمت بزرگ الهی (زندگی) را بدانیم. و این تنها راه

رسیدن به آن هدف بزرگ است.


 




نوع مطلب : قطعه های ادبی، افسانه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : shima
نظرات ()


 

 
 
افسانه عشق و جنون

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از همیشه.

  ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت: بیایید یك بازی بكنیم؛. مثلا" قایم باشك؛ همه از این

 پیشنهاد شاد شدند   دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم

 می گذارم.

و از آنجایی كه هیچ كس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول كردند او

 چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.   دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش

 را بست و شروع كرد به  شمردن ....یك...دو...سه...چهار... همه رفتند تا

جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد؛ 

  خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ 

  اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ 

  هوس به مركز زمین رفت؛

  دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

   طمع داخل كیسه ای كه دوخته بود مخفی شد.   و دیوانگی مشغول شمردن بود.

 هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یك...   همه پنهان شده بودند به جز عشق كه

 همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه

 می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است.   در همین حال دیوانگی به پایان 

شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیكه دیوانگی

 به صد رسید,

عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.   دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. 

  اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی

 پنهان شود و لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود.   دروغ ته چاه؛

هوس در مركز زمین؛ یكی یكی همه را پیدا كرد جز عشق.  

 او از یافتن عشق ناامید شده بود.   حسادت در گوشهایش زمزمه كرد؛

 تو فقط باید عشق را پیدا كنی و او پشت بوته گل رز است.

   دیوانگی شاخه چنگك مانندی را از درخت كند و با شدت و هیجان زیاد ان را در

 بوته گل رز فرو كرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . 

  عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و

 از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو

 رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او كور شده بود. 

  دیوانگی گفت « من چه كردم؛ من چه كردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان كنم.» 

  عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان كنی، اما اگر می خواهی كاری بكنی؛

 راهنمای من شو.» 

 و اینگونه شد كه از آن روز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره در كنار اوست.





نوع مطلب : قطعه های ادبی، کاردستی و مطالب والنتاین و سپندار مذگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : shima
نظرات ()

جای این سه نفر بودید کیسه هایتان را چگونه پر می کردید؟

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی

انجام دهند:  از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه

این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص

 دیگری واگذار نکنند…


 

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به

 راه افتادند!وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت

 ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا

 اینکه کیسه اش پر شد…

وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد

و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی

و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد

 تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه

 به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد، کیسه را با علف و برگ

درخت و خاشاک پر نمود!!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند،

 بیاورند و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد،

سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش


 

به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

شما کیسه خود را چگونه پر می کنید …؟





نوع مطلب : قطعه های ادبی، حکایات ادبی و سخن بزرگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 18 اسفند 1390 :: نویسنده : shima
نظرات ()

فرشته بیكار

chez


مردی خواب عجیبی دید.


او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته و به كارهای آنها نگاه

 می كند.هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت

مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین

می رسند، باز می كنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.


مرد از فرشته ای پرسیدشما دارید چكار می كنید » 


فرشته در حالیكه داشت نامه ای را باز می كرد، جواب داد


اینجا بخش »دریافت است، ما دعا ها و تقاضاهای مردم زمین را

 كه توسط فرشتگان به « ملكوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم


مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه


كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین

angel-desi-glitters-114


می فرستند. مرد پرسید: شماها چكار می كنید؟ »

 یكی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ،

ما الطاف و  رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان

 زمین می فرستیم مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته

را دید كه بیكار نشسته. مرد با تعجب از فرشته پرسید؟

 شما اینجا چكار می كنی و چرا بیكاری »؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است .

 مردمی كه دعاهایشان » مستجاب شده، باید جواب تصدیق

 دعا بفرستند . ولی تنها عده بسیار كمی« جواب می دهند


مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جو اب تصدیق

 دعاهایشان را بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است،

 فقط كافیست بگویند:

angel-desi-glitters-126

خدایا متشكریم »

 

بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com





نوع مطلب : قطعه های ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 20 بهمن 1390 :: نویسنده : shima
نظرات ()

 

باران


 

آسمان فوق العاده بود وقتی  باران باریدن گرفت و احساس آزادگی

 و پر و بال پرواز با هم در ما ریشه دواند چه روزها که به یاد بارش

 آن به آرامش رسیده ایم و چه شبها که به یاد آن گریسته ایم حال که

 باریدن گرفته آرامش سرتا سر زندگی را در بر گرفته است و صدای

 شرشر شادی قطرات بر روی زمین به گوش می رسد و بعد از



 بارانی زیبا می توان آرامش را در گیاهانی که به تازگی در حال

 جوانه زدن هستند و یا در پرندگان زیبایی که زیر قطرات با طراوت

 باران  پایکوبی می کنند و تنشان را به زلالی آن می شویند و یا

 قطرات  شبنمی که روی گلها می نشینند دید . 

 با دیدن آن به یاد قطره اشکهایی می افتیم که به نرمی از گوشه

چشم به زمین می چکد و باعث سبکی و آرامش وجود می شود .

و به راستی که این دو چه قدر به هم شبیه هستند .

 


 

باران

  باز ای باران ببار
بر تمام فصلهای بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام قلبهای بی قرار
باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگی



  بر تمام خاطرات تلخ و تار
باز ای باران ببار

بر فراز تپه های بی قرار





نوع مطلب : قطعه های ادبی، عکسهای زیبا و متحرک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 بهمن 1390 :: نویسنده : shima
نظرات ()


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو